النقى - عليه السّلام - رسيدم . با حضرت ، راهنمايى بود كه در منزل من اسكانش داده بود . و اين خادم هر روز كسى را مىفرستاد و از من علف مىگرفت . روزى به من گفت : چقدر به تو بدهكارم .
گفتم : از شما قيمتش را نمىخواهم .
گفت : دوست دارى نزد اين علوى ( امام ) برويم و به او سلام كنيم ؟
گفتم : بدم نمىآيد . پس بر او وارد شديم و سلام كرديم و به او گفتم : در اين شهر ، شما ياران و دوستداران زيادى داريد ، اگر دستور بدهيد احضارشان مىكنم .
حضرت فرمود : لازم نيست اين كار را بكنيد .
گفتم : نزد ما خرما زياد است . اگر اجازه بدهيد مقدارى خدمت شما بياورم .
فرمود : اگر بياورى هم به ما نمىرسد . ولى به اين راهنما بده تا براى ما بياورد .
من هم انواع مختلف خرما را به او دادم تا نزد امام ببرد و خودم نيز يك نوع خوبش را انتخاب كردم و در جيبم گذاشتم . و يك بشقاب هم كره برداشتم و آمدم . راهنما به من گفت : دوست دارى پيش امامت به روى ؟
گفتم : آرى . رفتيم و بر امام - عليه السّلام - وارد شديم . ديدم مقابلش از آن خرمايى كه توسط راهنما فرستاده بودم ، قرار دارد . من هم خرما و كرهاى كه با خودم آورده بودم ، بيرون آوردم و نزدش گذاشتم . از آن خرما يك مشت برداشت و به من داد و فرمود : اگر رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - بيشتر داده بود ، من هم بيشتر مىدادم . وقتى خرما را شمردم ، همان قدر بود كه در خواب ديده بودم ، نه كم و نه زياد .
ناكامى متوكل در قتل امام ( ع )
( 1 ) 14 - ابن اورمه مىگويد : در زمان خلافت متوكل ، به سامرّا رفتم و بر سعيد حاجب ، وارد گشتم . و اين هنگامى بود كه متوكل ، امام على النقى - عليه السّلام - را به او سپرده بود تا بكشد . وقتى كه وارد شدم به من گفت : مىخواهى خدايت را ببينى ؟