گفتم : سبحان اللَّه ! خداى من كسى است كه چشمها نمىتوانند او را ببينند .
گفت : منظورم كسى است كه خيال مىكنيد امام شماست ! ( 1 ) گفتم : اكراهى ندارم .
گفت : دستور دارم كه او را به قتل برسانم . و من فردا اين كار را خواهم كرد .
الآن پيك ، نزد اوست وقتى كه بيرون آمد تو نزد او برو . چيزى نگذشت كه بيرون آمد و به من گفت : وارد شو . به جايى كه امام - عليه السّلام - در آن زندانى بود وارد شدم ، ديدم در آنجا قبرى كندهاند . سلام نمودم و زياد گريه كردم .
حضرت فرمود : براى چه گريه مىكنى ؟
گفتم : از آنچه مىبينم .
فرمود : بخاطر اين گريه نكن ؛ چون آنها نمىتوانند اين كار را بكنند . از فرمايش امام - عليه السّلام - قلبم آرام گرفت .
سپس فرمود : او بيشتر از دو روز زنده نمىماند تا اينكه خداوند خون او و رفيقش را كه ديدى ، مىريزد .
راوى مىگويد : به خدا قسم ! بيشتر از دو روز نگذشت كه آن دو نفر كشته شدند .
آنگاه سخن پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - را كه فرموده بود : « با روزگار ، عداوت نكنيد تا با شما عداوت كند » را به امام گفتم .
حضرت فرمود : آرى . سخن رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - تأويل دارد ؛ اما روز شنبه پس رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - است . و روز يك شنبه ، امير المؤمنين ، و دوشنبه ، امام حسن و امام حسين ، و سهشنبه ، على بن الحسين و محمّد بن على و جعفر بن محمّد ، و چهارشنبه ، موسى بن جعفر و على بن موسى و محمّد بن على و من [ على بن محمّد ] ، و پنجشنبه فرزندم حسن - عليه السّلام - و جمعه ، قائم ما اهل بيت - عليهم السّلام - است « 1 » .
هامش
( 1 ) بحار : 50 / 195 ، حديث 7 .