متوكل گفت : اينها هم مثل سخن تو را گفتند : ولى من قسم خوردم بدون دليلى كه او را وادار كند از ادعاى خود برگردد ، با او كارى نداشته باشم .
( 1 ) حضرت فرمود : ناراحت نباش ، اينجا دليلى است كه او و كسانى ديگر را وادار مىكند تا به حق اقرار كنند .
متوكل گفت : آن چيست ؟
امام فرمود : گوشت فرزندان فاطمه - سلام اللَّه عليها - بر درندگان حرام است . او را در ميان درندگان بينداز . اگر از فرزندان فاطمه - سلام اللَّه عليها - باشد آسيبى به وى نمىرسانند .
متوكل به زن گفت : اكنون چه مىگويى ؟
زن گفت : او مىخواهد من كشته شوم .
حضرت فرمود : اينجا عدهاى از فرزندان فاطمه - سلام اللَّه عليها - هستند . هر كدام از آنها را كه مىخواهى ميان درندگان بينداز . در اين هنگام ، چهرههاى همه آنان تغيير كرد .
بعضى از دشمنان حضرت گفتند : چرا او به غير خودش حواله مىدهد ؟ خودش برود .
متوكل هم علاقه داشت كه امام - عليه السّلام - برود و بدون اينكه او در قتل حضرت ، دخالتى داشته باشد ، كشته شود . از اين رو ، رو به حضرت كرد و گفت :
اى ابو الحسن ! چرا خودت نمىروى ؟
امام فرمود : اگر بخواهى مىروم .
متوكل گفت : پس همين كار را بكن ! امام فرمود : ان شاء اللَّه مىروم . نردبانى نصب كردند و حضرت ، وارد شد . در آنجا شش شير وجود داشت . وقتى امام به آنجا رفت و نشست ، شيرها آمدند و دور او حلقه زده و نشستند . و سرهايشان را به زمين گذاشتند . حضرت دستش را بر يك يك آنها مىكشيد و اشاره مىكرد كه به طرفى برود ، و شير مىرفت تا اينكه همه برخاستند .
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 325
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص٣٢٥