معجزهء امام ( ع ) و رسوائى دشمنان
( 1 ) 10 - ابو هاشم جعفرى مىگويد : در زمان متوكل ، زنى ادعا كرد كه زينب دختر فاطمه - سلام اللَّه عليها - دخت گرامى رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - مىباشد .
متوكل به او گفت : تو زن جوانى هستى ، در حالى كه چندين سال از وفات رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - مىگذرد .
آن زن گفت : رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - دستش را به سرم كشيد و از خدا خواست كه در هر چهل سال ، دوباره جوانى را به من برگرداند . و من تا به حال ، خودم را به مردم معرّفى نكرده بودم تا اينكه الآن نيازمند شدم و اظهار كردم ! متوكل ، فرزندان كهنسال ابو طالب ، عباس و قريش را جمع كرد و جريان را به آنها گفت .
برخى از آنان روايت نمودند كه زينب ، دختر فاطمه - سلام اللَّه عليها - در فلان سال فوت كرده است .
متوكل به زن گفت : در مورد اين روايت چه مىگويى ؟
آن زن گفت : دروغ است ؛ چون كار من از مردم پوشيده بود و هيچ كس نمىدانست من مردهام يا زنده .
متوكل رو به آنها گفت : جز اين روايت دليل ديگرى داريد .
گفتند : خير .
گفت : تا دليلى نباشد كه او را وادار كند از ادّعاى خود دست بردارد ، به او چيزى نمىگويم .
گفتند : امام على النقى - عليه السّلام - را احضار كن . شايد بتواند دليلى غير از دليل ما بياورد .
متوكل دنبال امام - عليه السّلام - فرستاد . وقتى حضرت آمد و قضيّه آن زن را به وى گفت ، حضرت فرمود : دروغ مىگويد : زينب كه در فلان سال و فلان ماه و فلان روز ، وفات كرده است .