گفت : اگر امام على النقى - عليه السّلام - اين را گفته است ، پس مواظب باش و هر چه دارى انبار كن . چون متوكل بعد از سه روز مىميرد و يا كشته مىشود .
زرّافه مىگويد : از اين سخن او خشمگين شدم و به او ناسزا گفتم و بيرونش كردم . و او نيز خارج شد و رفت . وقتى كه با خودم خلوت كردم ، فكر نمودم و گفتم : چه ضررى دارد كه من احتياط كنم . اگر چيزى واقع شد ، كه من اقدام كردهام ، و اگر واقع نشد ، باز ضررى ندارد . از اين رو سوار اسبم شدم و به خانهء متوكل رفتم . و هر چه آنجا داشتم بيرون آوردم و اموالم را در خانههاى نزديكان مورد اطمينانم ، پخش كردم . و در خانهام فقط حصيرى ماند كه روى آن مىنشستم .
وقتى كه شب چهارم شد ، متوكل كشته شد و بخاطر اين احتياط ، خودم و اموالم محفوظ مانديم . . . بعد از آن ماجرا ، شيعه شدم و خدمت امام على النقى - عليه السّلام - رسيدم و پيوسته در خدمت او بودم . و از ايشان خواستم تا مرا دعا كند « 1 » .
منع متوكل از ديدار مردم با امام ( ع )
( 1 ) 8 - خادم امام على النقى - عليه السّلام - مىگويد : متوكل از ديدار مردم با امام - عليه السّلام - جلوگيرى مىكرد . روزى خارج شدم در حالى كه امام - عليه السّلام - در خانه متوكل بود . وقتى خارج شدم ، ديدم عدهاى از شيعيان دم درب نشستهاند .
گفتم : براى چه اينجا نشستهايد ؟
گفتند : منتظريم تا مولايمان بيرون آيد تا به او سلام بدهيم و او را ببينيم . سپس برگرديم .
رو به آنها گفتم : اگر او را ببينيد مىشناسيد ؟
گفتند : همه ما او را مىشناسيم . وقتى كه امام - عليه السّلام - آمد آنها برخاستند و به او سلام كردند . و حضرت وارد خانهاش شد و آنها هم خواستند برگردند كه
هامش
( 1 ) بحار : 50 / 147 ، حديث 32 .