زندگيش تلخ گشت . روزى پيش ابو على فهرى آمده و از حالش شكايت كرد .
ابو على به او گفت : خوب است به روى و از امام على النقى - عليه السّلام - بخواهى تا تو را دعا كند .
اميدوارم خداوند به بركت دعاى او شفايت دهد .
آن مرد رفت و سر راه امام - عليه السّلام - نشست . وقتى كه حضرت از خانهء متوكل برمىگشت ، برخاست تا از حضرت التماس دعا كند .
حضرت با دستش اشاره كرد و سه بار فرمود : كنار برو . خداوند تو را عافيت دهد . آن مرد برگشت و جسارت نكرد كه نزديك حضرت برود . وقتى كه ابو على را ديد و جريان را به او گفت ، ابو على گفت : قبل از اينكه از او بخواهى تو را دعا كرده است . برو كه به زودى خوب خواهى شد .
آن مرد به خانهاش رفت و شب خوابيد . هنگامى كه صبح شد ، اثرى از آن مرض در بدنش نديد « 1 » .
رسوائى متوكل
( 1 ) 5 - زرّافه ، دربان متوكل مىگويد : از هندوستان مرد شعبده بازى نزد متوكل آمد . و متوكل ، شعبده بازى را خيلى دوست مىداشت . و اين شخص در فن خويش ، خيلى ماهر بود . متوكل خواست امام على النقى - عليه السّلام - را شرمنده سازد . به مرد شعبدهباز گفت : اگر بتوانى او را خجل سازى ، هزار دينار به تو مىدهم ! زرّافه مىگويد : متوكل دستور داد نانهاى نازك و سبكى بپزند و آنها را بر سر سفره بگذارند . و مرا نيز كنار سفره نشاند . و امام - عليه السّلام - را هم براى غذا خوردن دعوت كرد . و طرف چپ حضرت ، متّكايى بود كه تصوير شير بر آن بود .
شعبدهباز هم روبروى متّكا نشست .
هامش
( 1 ) بحار : 50 / 145 ، حديث 29 .