وقتى كه امام - عليه السّلام - دستش را به سوى نان دراز كرد ، مرد شعبدهباز كارى كرد كه نان به هوا پريد . دوباره امام - عليه السّلام - دست برد تا نان را بردارد ، باز شعبدهباز كار سابق خويش را تكرار نمود . و همه خنديدند .
در اين هنگام ، حضرت دست خود را به تصوير شيرى كه در متّكا بود ، زد و فرمود : اين مرد را بگير . ناگهان شير از متّكا پريد و مرد شعبدهباز را دريد و خورد و به جاى سابق خويش برگشت . مردم از اين كار ، حيران شدند . سپس امام برخاست .
متوكل گفت : خواهش مىكنم بنشين و اين مرد را برگردان .
حضرت فرمود : به خدا قسم ! او ديگر بعد از اين ديده نخواهد شد . و رو به متوكل كرد و فرمود : آيا دشمنان خدا را بر دوستان او مسلّط مىگردانى . حضرت رفت و آن مرد ، ديگر رؤيت نگرديد « 1 » .
فرجام قسم دروغ
( 1 ) 6 - روايت شده است كه مردى از نزديكان امام على النقى - عليه السّلام - به نام « معروف » نزد آن حضرت رسيد و گفت : مىخواستم خدمت شما برسم اما اجازه نداديد .
حضرت فرمود : نمىدانستم كه تو آمدهاى ، بعد از رفتن شما به من خبر دادند . تو در بارهء من چيزهايى كه سزاوار نبوده است ، گفتهاى . آن مرد قسم خورد كه او چنين نگفته است ! امام على النقى - عليه السّلام - فرمود : چون مىدانستم دروغ مىگويد لذا دعا كردم و گفتم : « خدايا ! او به دروغ قسم مىخورد ، پس از او انتقام بگير » پس روز بعد آن مرد ، مرد « 2 » .
هامش
( 1 ) بحار : 50 / 146 ، حديث 46 .
( 2 ) بحار : 50 / 147 ، حديث 31 .