پدرم گفت : جريانت را تعريف كن .
( 1 ) گفت : به سامرا رسيدم و پيش متوكل نرفتم . منزلى گرفتم و در آنجا سكنى گزيدم و گفتم : قبل از اين كه كسى مرا بشناسد و قبل از اينكه پيش متوكل بروم ، بايد صد دينار را به امام على النقى - عليه السّلام - برسانم . ولى فهميدم كه متوكل از بيرون آمدنش جلوگيرى كرده و از خانهاش خارج نمىشود .
ماندم كه چه كار كنم . چون نصرانى بودم مىترسيدم كه از خانهاش بپرسم .
مدتى فكر كردم . در قلبم افتاد كه سوار الاغم بشوم و در شهر به راه بيفتم . و از رفتن آن مانع نگردم تا شايد بدون اينكه از كسى بپرسم مرا به در خانه او برساند .
راوى مىگويد : دينارها را در كاغذى قرار دادم و در جيبم گذاشتم . و سوار الاغ شدم . آن حيوان هم ، خيابانها و بازارها را مىپيمود و مىرفت تا به در خانهاى رسيد و ايستاد . هر چه تلاش نمودم تا بلكه اين حيوان حركت كند ، موفق نشدم . به غلام گفتم : بپرس اين خانه از آن كيست ؟
گفتند : خانه على بن محمّد بن رضاست ! تعجب كردم ، و گفتم : اللَّه اكبر ! از اين نشانه ، و خدا كفايتكننده است . در اين هنگام خادم سياهى بيرون آمد و گفت : تو يوسف بن يعقوب هستى ؟
گفتم : آرى .
گفت : فرود آى . به داخل رفتم و مرا در دهليز خانه نشاند و خود وارد اطاق شد .
با خود گفتم : اى هم نشانهء ديگر . اين خادم از كجا اسم من و پدرم را مىداند . در اين شهر كسى نيست كه مرا بشناسد . و من تا به حال با او برخورد نكردهام ؟ ! دوباره خادم بيرون آمد و گفت : صد دينارى كه در كاغذ و در جيب تو مىباشد ، آنها را بياور . دينارها را به او دادم . و گفتم : اين هم سومين نشانه . سپس برگشت و گفت : داخل شو .
بر آن حضرت وارد شدم ديدم تنها نشسته است . رو به من فرمود : اى يوسف ! آيا وقت آن نرسيده كه مسلمان شوى ؟
گفتم : چرا مولاى من ! آنچه كفايت مىكرد آشكار شد .
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 317
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص٣١٧