حكايت امام جواد ( ع ) و حسين مكارى
( 1 ) 10 - از حسين مكارى روايت شده كه در بغداد خدمت امام جواد ( ع ) رسيدم در حالى كه كارش بالا گرفته بود ، با خود گفتم : اين مرد ( امام ) چيزهايى را كه در اينجا مىخورد ( يعنى وضع خوراك او اينجا خيلى بهتر از مدينه است ) ، ديگر هيچ وقت به وطنش برنمىگردد .
راوى مىگويد : حضرت ، سرش را پايين انداخت و سپس سرش را بالا گرفت و در حالى كه رخسارش زرد شده بود ، فرمود : اى حسين ! نان جو و نمك ، در حرم جدّم رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - ( مدينه ) براى من بهتر است از آنچه تو مرا در اين وضع مىبينى « 1 » .
تأمين نياز محتاجان
( 2 ) 11 - اسماعيل بن عباس هاشمى مىگويد : روز عيدى بود كه خدمت امام جواد - عليه السّلام - رسيدم و نزد آن حضرت در بارهء تنگى زندگى و معاش ، ناليدم .
حضرت سجّادهاش را بلند كرد و از خاك ، تكه طلايى بيرون آورد ، و به من داد . آن را به بازار بردم به اندازهء شانزده مثقال طلا بود « 2 » .
پيراهن امام رضا ( ع )
( 3 ) 12 - حسن بن على وشّاء مىگويد : در قريهاى نزديك مدينه به نام « صريا » با امام جواد در اطاقى نشسته بوديم كه حضرت برخاست و به من فرمود : از جايت حركت نكن . با خود گفتم : مىخواستم پيراهنى از لباسهاى امام رضا - عليه السّلام - را از او بگيرم ولى موفق نشدم . اما وقتى كه امام جواد - عليه السّلام - برگشت از او آن
هامش
( 1 ) بحار : 50 / 48 ، حديث 25 .
( 2 ) بحار : 50 / 49 ، حديث 26 .