غلام فرمود : آب را به من بده و آب را گرفت و نوشيد . سپس به من داد و من هم نوشيدم . نشستن ما طولانى شد و دوباره تشنه شدم . حضرت مجددا آب طلبيد و همان فعل سابق را تكرار نمود . ابتدا خود نوشيد سپس آب را به من داد و تبسم نمود .
محمّد بن حمزه مىگويد : محمّد بن على هاشمى به من گفت : به خدا سوگند ! من گمان مىكنم ابو جعفر - عليه السّلام - همانطور كه رافضىها مىگويند - از قلبها خبر دارد « 1 » .
امام ( ع ) و نجات زندانى
( 1 ) 9 - على بن خالد مىگويد : در سامرّا بودم كه شنيدم مردى را از طرف شام ، با زنجير بسته ، آوردند و زندانى كردند . و شايع شد كه او ادعاى پيامبرى نموده است .
بخاطر كنجكاوى به در زندان آمدم و به زندانبانان پولى دادم و به ملاقات او رفتم .
وى را مردى با درك و فهم يافتم . پس گفتم : داستانت چيست ؟
گفت : من در شام ، جايى كه مىگويند سر مبارك امام حسين - عليه السّلام - آنجا نصب شده ، پيوسته عبادت مىكردم تا اينكه شبى در همان موضع ، رو به محراب ، ذكر خدا مىنمودم . شخصى را ديدم كه مقابلم آشكار شد و به من گفت :
برخيز . پس من نيز برخاستم و با من كمى راه رفت . ناگهان خود را در مسجد كوفه يافتم . به من گفت : اين مسجد را مىشناسى ؟
گفتم : آرى ، اين مسجد كوفه است . پس به نماز ايستاد و من هم با او نماز خواندم و برگشت و من هم به دنبال او برگشتم . باز هم مرا كمى راه برد و خود را در مسجد رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - يافتم . به رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - سلام كرد و من هم همين طور ، و نماز خوانده خارج شديم . بار سوم نيز مرا كمى راه برد كه ديدم در مكه هستم . پس خانه كعبه را طواف كرد و من هم با او طواف نمودم و بيرون آمديم ، و باز كمى راه رفتيم خودم را در شام ، همان جا كه قبلا عبادت
هامش
( 1 ) كافى : 1 / 495 ، حديث 6 .