امام رضا - عليه السّلام - حضور داشت به آن شخص فرمود : ساكت باش . به خدا قسم ! او رسول خدا را ديده است . وشّاء مىگويد : من رسول خدا را در خواب ديده بودم ولى آن را به كسى نگفته بودم « 1 » .
حكايت امام رضا ( ع ) و بچه آهو
( 1 ) 21 - عبد اللَّه بن سوقه مىگويد : امام رضا - عليه السّلام - از كنار ما گذشت و با ما در بارهء امامت خويش ، بحث كرد . من و تميم بن يعقوب سرّاج به امامت او قائل نبوديم ! و مذهب زيدى داشتيم . وقتى كه با آن حضرت به صحرا رفتيم ، چند آهو ديديم و امام - عليه السّلام - به يكى از بچه آهوها اشاره كرد و بچه آهو آمد و نزد حضرت ايستاد . ايشان دست مباركش را به سر بچه آهو كشيد و آن را به غلامش داد . بچه آهو ، مضطرب و ناراحت بود و مىخواست به چراگاه برگردد . حضرت با او طورى سخن گفت كه ما نفهميديم و آهو ساكت شد .
آنگاه فرمود : اى عبد اللَّه ! آيا باز هم ايمان نمىآورى ؟
گفتم : چرا اى آقاى من ! تو حجّت خدا بر خلقش مىباشى و توبه مىكنم .
سپس حضرت به بچه آهو فرمود : به چراگاهت برو .
بچه آهو در حالى كه اشك از چشمانش سرازير بود آمد و بدن خودش را به پاهاى امام - عليه السّلام - مىكشيد و صدا مىكرد .
حضرت فرمود : مىدانى چه مىگويد ؟
گفتيم : خدا و پيامبر و فرزند پيامبرش داناترند .
فرمود : اين آهو مىگويد : اول كه مرا خواندى ، خوشحال شدم و خيال كردم از گوشت من خواهى خورد و دعوتت را پذيرفتم ، ولى اكنون كه مرا امر به رفتن نمودى ، مرا غمگين كردى « 2 » .
هامش
( 1 ) بحار : 49 / 52 ، حديث 79 .
( 2 ) بحار : 49 / 52 ، حديث 60 .