مانند اجر هزار شهيد را به او مىدهد .
راوى مىگويد : قبلا سخن از مريضى و كسالت نبود لذا از اين حرف خوشم نيامد و با خود گفتم . اين سخن را بدون هيچ مقدمه و مناسبتى مىگويد . پس از آن با حضرت خداحافظى كرده ، بيرون آمدم و نزد همراهانم رفتم كه آنها رفته بودند .
همان شب درد پا مرا گرفت و گفتم اين چيزى است كه مرا آزار مىدهد .
روز بعد ، پايم ورم كرد و صبح بعد ، ورمش بيشتر شد . در اين لحظه سخن امام - عليه السّلام - به يادم آمد .
وقتى كه به مدينه رسيدم ، ورم پاى من تبديل به زخمى شد و زخمش نيز بزرگ گرديد و امان را از من گرفت به طورى كه اصلا نمىتوانستم بخوابم . فهميدم كه منظور امام از آن سخن ، همين بوده است . در اثر آن درد ، بيش از ده ماه ، به بستر افتادم .
راوى مىگويد : بعد از آن خوب شد ، ولى دوباره آن مريضى برگشت و او مرد « 1 » .
حكايت امام رضا ( ع ) و عبد اللَّه بن مغيره
( 1 ) 15 - عبد اللَّه بن مغيره مىگويد : واقفى بودم و با آن حالت به حجّ رفتم .
هنگامى كه در مكّه بودم ، در مذهب خود شك كردم و به دعا و مناجات چسبيدم . و گفتم : خدايا ! تو مىدانى كه من چه مىخواهم و از ارادهام خبر دارى . پس مرا به سوى بهترين دينها راهنمايى كن . به قلبم الهام شد كه خدمت امام رضا - عليه السّلام - برسم . پس به مدينه آمدم و نزد درب او ايستادم و به غلام گفتم : به مولايت بگو مردى از اهل عراق ، دم درب است .
ناگاه صداى حضرت را شنيدم كه فرمود : اى عبد اللَّه بن مغيره ! وارد شو . وارد شدم و حضرت به من نگاه كرد و فرمود : خدا دعايت را اجابت كرد و تو را به دين
هامش
( 1 ) بحار : 49 / 51 ، حديث 54 .