فرمود : نترس ، به زودى به جاى خودش بر مىگردد . اگر پيامبرى در مغرب زمين بميرد و جانشين او در مشرق زمين باشد ، بايد قبل از دفن در يك جا جمع شوند .
وقتى كه نصف شب يا بيشتر از نصف شد تابوت از همان سقف آمد و در جاى خود قرار گرفت .
( 1 ) هنگامى كه نماز صبح را خوانديم . به من فرمود : در خانه را باز كن ، چون اين طاغوت اكنون مىآيد . پس به او بگو كه از تجهيز امام رضا - عليه السّلام - فارغشدهايم .
ابا صلت مىگويد : به سوى درب رفتم ولى ديگر او را نديدم . نه از در وارد شد و نه از آن خارج گرديد . در اين هنگام مأمون آمد . وقتى كه مرا ديد گفت : رضا - عليه السّلام - چه مىكند ؟
گفتم : خدا در مصيبت او تو را اجر و پاداش دهد . پس از اسب پياده شد و سينه را چاك كرد و خاك به سرش ريخت و زياد گريست . سپس گفت : در تجهيز او اقدام كنيد ! گفتم : از آن فارغشدهايم .
پرسيد : چه كسى اين كار را كرد ؟
گفتم : جوانى آمد كه نمىشناختمش و گمان مىكنم فرزند امام رضا - عليه السّلام - باشد .
گفت : پس براى او قبر بكنيد .
گفتم : او خواسته است كه هنگام حفر قبر ، تو در آنجا حاضر باشى .
گفت : بلى . براى من چهارپايهاى بياوريد . روى آن نشست و دستور داد كه كنار درب قبّه هارون ، قبر آن حضرت را حفر نمايند . وقتى حفر نمودند ، به سنگى بر خوردند كه مانع ادامه كار شد . لذا دستور داد سمت راست قبّه را حفر نمايند كه ريشه درختى پديد آمد و مانع شد . سپس گفت : سمت چپ را حفر نمايند ، باز مثل سمت راست مانع ايجاد شد . تا اينكه امر كرد طرف قبله قبر هارون را حفر نمايند اينجا حفر ادامه يافت و مانعى ظاهر نشد .
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 285
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص٢٨٥