آمد و با هم به راه افتادند و من با ايشان بودم تا بر مأمون وارد شد .
( 1 ) مقابل مأمون ، طبقى از انگور بود و در دستش خوشهاى كه نصف آن را خورده بود ، قرار داشت . چون نظرش به امام - عليه السّلام - افتاد از جاى خود برخاست و صورت آن حضرت را بوسيد و او را نزد خود نشانيد . سپس آن خوشهء انگور را به حضرت تعارف كرد و گفت : اين انگورها را مخصوص براى من آوردهاند . و من انگورى به اين خوبى نديدهام و من خوردم و شما اگر نخورى به ما نمىچسبد . از تو مىخواهم كه حتما از آنها ميل كنى .
حضرت فرمود : مرا از خوردن اين انگور ، معاف دار .
گفت : قسم به خدا ! امكان ندارد . ما را با خوردنت شاد كن .
راوى گويد : حضرت سه مرتبه عذر آورد . و او پيوسته حضرت را به نام مقدس پيامبر و على - عليهما السّلام - قسم مىداد تا از آن بخورد . تا اينكه امام رضا - عليه السّلام - آن خوشه را گرفت و سه دانهء آن را خورد . سپس عبا را به سر خود كشيده از نزد مأمون خارج شد .
من نيز دنبال ايشان رفتم . و طبق سفارش حضرت ، چيزى نگفتم تا اينكه وارد خانه شد . و به من دستور داد كه درب خانه را ببندم . و به رختخواب خود رفته خوابيد و من در حياط غمگين ايستاده بودم كه ناگاه جوانى زيبا و خوش صورت كه شبيهترين مردم بود به امام رضا - عليه السّلام - و من گمان بردم كه او فرزند امام رضا مىباشد . و تا به حال او را نديده بودم ، وارد شد .
گفتم : آقا ! درب بسته بود شما از كجا وارد شدى ؟
فرمود : از چيزى كه به آن نياز ندارى نپرس « 1 » و سپس به سوى امام رضا - عليه السّلام - رفت . چون نگاه حضرت به او افتاد ، از جا برخاسته و او را در برگرفت و به سينهاش چسباند . و عبا را بر سر او كشيد و مدت زيادى با هم نجوا كردند كه
هامش
( 1 ) در كتاب مدينة المعاجز آمده است كه امام جواد - عليه السّلام - در جواب ابو صلت فرمود : آن كسى كه مرا از مدينه به طوس آورده ، درب را نيز به رويم گشوده است .