وقتى كه كندن قبر به پايان رسيد ، طبق وصيت امام - عليه السّلام - دستم را بر كف قبر گذاشتم و كلماتى گفتم كه آب جوشيد و ماهيانى پديدار شدند . تكه نانى را خرد كرده و بر آن ريخته و آنها خوردند . بعد از آن ، ماهى بزرگى پديد آمد و همهء ماهيان كوچك را بلعيد و ناپديد شد . دستم را بر آب گذاشتم باز همان كلمات را خواندم كه آب فرو رفت . همان وقت تمام آن كلمات از يادم رفت و نتوانستم يك حرف از آن را به ياد بياورم .
( 1 ) مأمون گفت : اى ابا صلت ! رضا - عليه السّلام - تو را اين گونه دستور داده بود ؟
گفتم : بلى .
گفت : پيوسته رضا - عليه السّلام - در زمان حياتش عجايبى به ما نشان مىداد بعد از فوتش هم نشان داد . سپس از وزيرش پرسيد معناى اينها چيست ؟
گفت : من چنين الهام شدم كه او براى شما مثالى زده كه مانند اين ماهيان كوچك ، مدت كوتاهى از اين دنيا بهرهمند مىشوى . سپس يكى از شما قيام مىكند و همه را به هلاكت مىرساند .
ابا صلت مىگويد : وقتى امام رضا - عليه السّلام - دفن شد ، مأمون گفت : آن كلمات را به من ياد بده .
گفتم : به خدا سوگند ! همان لحظه ، تمام آنها را فراموش كردم و حتى يك حرف از آنها هم به يادم نمىآيد . به خدا سوگند ! راست مىگفتم . ولى او مرا تصديق نكرد و در صورت عدم تعليم ، مرا تهديد به قتل نمود . و دستور داد مرا زندانى كنند . هر روز به من مىگفت : يا كشته مىشوى و يا آنها را به من ياد مىدهى . و من پيوسته قسم مىخوردم كه يادم رفته .
مدت يك سال كار ما بر همين منوال گذشت تا اينكه دلتنگ شدم و شب جمعهاى برخاستم و غسل كردم و آن شب را بيدار ماندم و به ركوع و سجده و گريه گذراندم و از خدا خلاصى خود را خواستم . وقتى كه نماز صبح را خواندم ، امام جواد - عليه السّلام - پيش من آمد و گفت : ابا صلت ! دلتنگشدهاى ؟
گفتم : آرى ، به خدا اى مولاى من !
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 286
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص٢٨٦