فرمود : آن كارى را كه امشب انجام دادى اگر قبلا انجام مىدادى خداوند همان موقع تو را خلاص مىنمود . سپس به من فرمود : برخيز .
گفتم : به كجا بروم در حالى كه نگهبانان دم درب زندان هستند و در دستشان مشعل است و ما را مىبينند .
فرمود : برخيز ! آنها تو را نخواهند ديد . و بعد از اين ، آنها را ملاقات نخواهى كرد . پس دستم را گرفت و مرا بيرون آورد . نگهبانان نشسته بودند و گفتگو مىكردند . و مشعلها هم روشن بود ولى ما را نديدند . وقتى كه به بيرون زندان رسيديم فرمود : به كدام شهر مىروى ؟
گفتم : خانهء من در هرات است .
فرمود : پس ردايت را به صورت خود بكش . دستم را گرفت و خيال كردم كه مرا از طرف چپ خود به طرف راستش برد . آنگاه فرمود : صورت خود را باز كن .
پس صورت را باز كردم ولى او را نديدم . و در درب خانهء خود بودم . وارد شدم . و تا به حال نه مأمون و نه هيچ يك از مأمورانش را نديدهام « 1 » .
حكايت امام رضا ( ع ) و هشام عباسى
( 1 ) 9 - هشام عباسى مىگويد : به مكه رفته بودم و هر چه گشتم كه دو تكّه پارچهء برد يمانى بخرم و آنها را به پسرم هديه نمايم ، پيدا نكردم . هنگام مراجعت به مدينه رفتم و به خدمت امام رضا - عليه السّلام - رسيدم . وقتى كه مىخواستم با آن حضرت ، خداحافظى كنم و خارج شوم ، دو تكّه پارچهء برد يمانى ، آن گونه كه مىخواستم ، آورد و به من داد و فرمود : اينها را براى پسرت قطع كن .
پيشگويى امام رضا ( ع )
( 2 ) 10 - حسن بن موسى مىگويد : با امام رضا - عليه السّلام - به سوى يكى از
هامش
( 1 ) عيون اخبار الرضا : ج 2 ، ص 242 ، حديث 1 .