گفتم : بلى .
( 1 ) فرمود : فردا برو آنجا را بكن به سنگى سخت برخورد خواهى كرد « 1 » . سپس حضرت ، آن خاك را به گوشهاى ريخت و خاك سمت راست را برداشت و فرمود :
آيا اين خاك سمت راست است ؟
گفتم : بلى .
فرمود : آنجا را نيز بكن با تلّى از خاك برخورد خواهى كرد كه هيچ كارى نمىتوان كرد . سپس آن را نيز ريخته و خاك طرف چپ را برداشت و فرمود : آنجا را هم حفر كن مثل دوتاى قبلى ، به تل خاك مىرسى . آن را هم به زمين ريخته و خاك طرف قبلهء قبر را برداشت و فرمود : اين خاك جلو قبر است . و همين جا براى من قبر حفر نما و ديگر به مانعى بر نمىخورى . وقتى كه كار تمام شد ، دستت را بر پايين قبر بگذار و اين كلمات را بخوان « 2 » . در اين هنگام آب از زمين مىجوشد و قبر پر مىشود و ماهيان كوچكى ظاهر مىشوند . وقتى كه آنها را ديدى بر ايشان نان خرد كن و نزد آنها بريز . وقتى كه خوردند ماهى بزرگى بيرون مىآيد و همهء آنها را مىبلعد و سپس ناپديد مىشود . آن وقت دستت را بر آب بزن و آن كلمات را تكرار كن در اين هنگام ، آب فرو مىنشيند . مأمون را نيز بگو تا بيايد و شاهد تمام اين جريان باشد .
سپس امام - عليه السّلام - فرمود : هم اكنون فرستادهء مأمون به دنبال من خواهد آمد موقعى كه از نزد مأمون خارج شدم ، اگر ديدى سرم باز و مكشوف است با من هر چه مىخواهى سخن بگو . ولى اگر ديدى سرم را پوشانيدهام با من سخنى نگو ( يعنى چون قدرت صحبت ندارم ) .
ابو صلت مىگويد : چون فردا شد ، آن حضرت لباس خود را پوشيد و غلام مأمون
هامش
( 1 ) يعنى ممكن نيست آن سنگ را بشكنند و علتش اين است كه مأمون مىخواست قبر پدرش را قبلهء قبر امام رضا قرار دهد . لذا حضرت چنين تعبير نموده است كه هرگز چنين نخواهد شد .
( 2 ) كلماتى كه امام - عليه السّلام - به ابا صلت ياد داد و بعد از دفن امام ، مأمون از او خواست ولى او يادش رفته بود .