تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
درب خانه‌ام ايستاده‌ام ! و اثرى از امام نيست « 1 » .

وارد شدن امام رضا ( ع ) به كوفه

( 1 ) 7 - محمّد بن فضل مىگويد : وقتى كه امام رضا - عليه السّلام - خواست از بصره به مدينه برگردد ، به من دستور داد و فرمود : به كوفه برو و شيعيان را جمع كن و به آنها خبر بده كه من به آنجا خواهم آمد . و فرمود : در خانهء حفص بن عمير اقامت كن . من هم به كوفه رفتم و دستورات آن حضرت را اجرا كردم . روزى با نصر بن مزاحم بودم كه « سلام » خادم امام رضا - عليه السّلام - از كنار ما عبور كرد . لذا فهميدم كه امام - عليه السّلام - به خانهء حفص آمده است . به آنجا رفتم و امام در آنجا بود . پس بر او سلام كردم . سپس به من فرمود : غذايى آماده كن . گفتم : همه چيز آماده است . فرمود : خدا را شكر كه موفّق شدى . شيعيان را دعوت كرديم و همه حاضر شدند . وقتى كه غذا خوردند ، امام رو به من فرمود : اى محمّد ! ببين در كوفه از متكلمين و دانشمندان چه كسى هست ؟ پس آنان را نزد من حاضر كن . پس من نيز آنان را حاضر ساختم . آنگاه امام خطاب به آنها فرمود : مىخواهم همان مجلس سودمندى را كه در بصره برقرار كردم براى شما نيز برقرار كنم . و خدا مرا بر تمام كتابهاى آسمانى دانا نموده است . سپس امام - عليه السّلام - رو به جاثليق كوفه - كه شخصى دانشمند و در بحث و جدل ، معروف بود - نمود و فرمود : اى جاثليق ! آيا مىدانى براى حضرت عيسى - عليه السّلام - صحيفه‌اى وجود داشت كه در آن اسم پنج تن بود كه بر گردنش آويزان كرده بود . و حضرت ، در مغرب بود و مىخواست به مشرق برود ، صحيفه را گشود و خدا را به نام يكى از آنان قسم داد كه زمين زير پاى او پيچيده شود و در
هامش
( 1 ) بحار : 49 / 73 ، حديث 1 .
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 279 | قطب الدين الراوندي / غلام حسن محرمى