امام ( ع ) و مرد مغربى
( 1 ) 7 - على بن ابى حمزه روايت مىكند كه : روزى حضرت كاظم - عليه السّلام - دست مرا گرفت و از شهر خارج شديم و به صحرا رفتيم . در راه به مردى از اهل مغرب برخورد كرديم كه . الاغش مرده بود و وى مىگريست . و بارش هم بر زمين پخش شده بود .
امام خطاب به او فرمود : چه شده است ؟
آن مرد گفت : با دوستانم به حجّ مىرفتيم كه الاغ من در اينجا مرد و آنها رفتند و من تنها و بىكس ماندهام و مركبى ديگر ندارم كه سوارش شوم و وسايلم را بار كنم .
حضرت فرمود : شايد نمرده باشد .
آن مرد گفت : در اين هنگام عوض ترحم بر من ، مرا مسخره مىكنى ! حضرت فرمود : من دعايى نيكويى دارم .
آن مرد گفت : به درد من نمىخورد . پس چرا مرا استهزا مىكنى ؟
امام - عليه السّلام - نزديك حمار رفت و دعايى خواند كه من آن را نفهميدم و چوبى را از زمين برداشت و به الاغ زد و گفت : برخيز . پس الاغ ، صحيح و سالم برخاست و سر پا ايستاد .
امام رو به آن مرد كرد و فرمود : اى مغربى ! آيا اين مسخره است ؟ برو و به دوستانت ملحق شو . و از هم جدا شديم و او را ترك نموديم .
راوى مىگويد : روزى در مكه كنار چاه زمزم ايستاده بودم كه ناگهان همان مرد را ديدم . وقتى چشمش به من افتاد ، نزد من آمد و با شادى زايد الوصفى ، دست مرا بوسيد . پس به او گفتم ، حال الاغت چطور است ؟
گفت : صحيح و سالم است . و من نمىدانم آن روز آن مرد از كجا آمد و الاغ مردهء مرا زنده كرد گفتم : تو به حاجت خود رسيدى ، پس از چيزى كه قادر به شناختن آن نيستى ،