تا از ثواب آن بىنصيب نمانم . پس به مدينه رفتم و نزديك مسجد پيامبر ، كنار خانهء ابو ذر ، منزل گرفتم . ميان من و كسى اختلاف افتاد و باران شديدى مىباريد .
خدمت امام كاظم - عليه السّلام - رسيدم . و باران مرتب مىباريد . وقتى كه بر امام وارد شدم سلام كردم و حضرت جواب مرا داد . بدون اينكه من چيزى بگويم فرمود :
اى عيسى ! برگرد كه خانهء تو روى اسباب و اثاثيهات ، خراب شده است .
برگشتم و ديدم خانه خراب شده است . كارگرانى را گرفتم تا وسايلم را از زير خاك بيرون آوردند . تمام اسباب مرا خارج كردند و فقط سطل وضو را پيدا نكرديم .
فرداى آن روز ، دوباره خدمت حضرت رسيدم ، فرمود : چيزى از اثاثيهات گم شده است تا دعا كنم خداوند عوضش را مرحمت كند .
گفتم : فقط سطل وضوى من گم شده است . حضرت ، سرش را پايين انداخت و سپس سر را بالا گرفت و فرمود : تو فراموش كردهاى . سطل را در دستشويى گذاشتهاى و كنيز صاحب خانه آن را برداشته است . وقتى كه برگشتى از او پس بگير .
راوى گويد وقتى به خانه برگشتم ، به كنيز گفتم من سطل را در دستشويى جا گذاشتم آن را به من برگردان تا وضو بگيرم و او سطل را به من پس داد « 1 » .
امام كاظم ( ع ) و مردى از اهل رى
( 1 ) 10 - على بن ابى حمزه روايت مىكند كه : خدمت امام كاظم - عليه السّلام - بودم . مردى از اهل رى كه نامش جندب بود ، وارد شد و سلام كرد و نشست . امام - عليه السّلام - سؤالات جالبى از او كرد . سپس فرمود : اى جندب ! برادرت چطور است ؟
گفت : خوب است و به شما سلام مىرساند .
حضرت فرمود : خداوند تو را در مصيبت برادرت اجر دهد .
هامش
( 1 ) بحار : 48 / 60 ، حديث 74 .