جندب گفت : سيزده روز قبل ، از كوفه نامهاى فرستاده است كه سلامت است .
امام فرمود : به خدا قسم ! بعد از دو روز از فرستادن نامه ، از دنيا رفت و مالى را به همسرش داد تا به تو بدهد . وقتى كه برگشتى به آنجا برو و به همسر برادرت مهربانى كن تا او آن مال را به تو بدهد .
راوى مىگويد : جندب مردى بلند قامت و زيبا بود . و او را بعد از اينكه امام كاظم - عليه السّلام - به شهادت رسيد ، ديدم و از آن جريان پرسيدم .
جندب گفت : به خدا قسم ! مولايم راست گفته بود و در كتاب و مال ، كم و زيادى نبود « 1 » .
امام كاظم ( ع ) و نجات دوستان
( 1 ) 11 - على بن ابى حمزه روايت مىكند كه : يكى از دوستان امام كاظم - عليه السّلام - با من دوست بود ، او مىگفت : روزى از منزلم خارج شدم و به زنى بر خورد كردم كه بسيار زيبا بود . با او يك زن ديگر بود كه او را همراهى مىكرد . به زن گفتم : آيا به عقد من در مىآيى ؟
رو به من كرد و گفت : اگر تو زن ديگرى داشته باشى . پس در ما طمع نكن و اگر همسر ندارى ما را ببر .
گفتم : نه من همسر ديگرى ندارم .
آنها با من تا درب خانهام آمدند . داخل خانه شدم . وقتى كه يك لنگه كفشم را در آوردم و هنوز لنگه ديگر در پايم بود ، در اين هنگام صداى درب خانه برخاست . بيرون آمدم ، ديدم موفّق غلام امام كاظم - عليه السّلام - است .
گفتم : چه خبر است ؟
گفت : خير است ، امام - عليه السّلام - مىفرمايد : به اين زن دست نزن و آن را از خانهات بيرون كن .
هامش
( 1 ) بحار : 48 / 61 ، حديث 76 .