مىآيد . پس با همين كيسه از او يك كنيز بخر .
( 1 ) راوى مىگويد : وقت موعود رسيد و نزد امام - عليه السّلام - رفتم ، فرمود : آيا خبر ندهم شما را از آن برده فروشى كه قبلا به شما گفته بودم ؟ اكنون او آمده است . برو و با اين پول از او يك كنيز بخر . ما نزد برده فروش رفتيم . او به ما گفت : همه كنيزهايم را فروختهام مگر دوتا كه آنها مريض هستند و يكى بهتر از ديگرى است .
گفتيم : آنها را به ما نشان بده . او نيز آنها را به ما نشان داد .
گفتيم : آن كنيز بهتر را چند مىفروشى ؟
گفت : به هفتاد دينار .
گفتيم : خيلى خوب .
گفت : هفتاد دينار ، نه كم و نه زياد .
گفتيم : آن را به اين كيسه مىخريم ، هر چه باشد .
نزد آن برده فروش ، پير مردى ريش سفيد بود . او گفت : مهر را برداريد و آن را وزن نماييد .
برده فروش گفت : باز نكنيد ، اگر يك ذره هم كم باشد نمىفروشم .
پيرمرد گفت : آن را وزن كنيد .
راوى مىگويد : باز كرديم و وزن نموديم . متوجّه شديم كه به اندازهء هفتاد دينار بود ، نه زياد و نه كم . و كنيز را تحويل گرفتيم و خدمت امام باقر - عليه السّلام - آورديم و جريان را به حضرت گفتيم .
آنگاه حضرت ، خدا را حمد و ثنا كرد و رو به كنيز نمود و فرمود : اسمت چيست ؟
كنيز گفت : حميده .
حضرت فرمود : تو حميدهء دنيا و محمودهء آخرت هستى . آيا تو دختر باكره هستى يا نه ؟
گفت : من دختر باكره هستم .
فرمود : در دست برده فروش ، چگونه باكره ماندهاى ؟
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 225
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص٢٢٥