شهر خارج شدند و نافع بن ازرق آمد و مدينه را در تنگنا قرار داد و مبارزان آنها را كشت و نسبت به نواميس آنان بىحرمتى كرد .
بعد از آن ، مردم مدينه متوجّه شدند و گفتند : ما ديگر سخنان ابو جعفر را تكذيب نمىكنيم ؛ چون غير از حق چيزى نمىگويد . آنها اهل بيت پيامبر هستند و همگى به حق سخن مىگويند « 1 » .
هشام و امام باقر ( ع )
( 1 ) 22 - امام صادق - عليه السّلام - مىفرمايد : هشام بن عبد الملك به والى مدينه نوشت كه محمّد بن على را به شام بفرستد . امام صادق - عليه السّلام - مىفرمايد :
پدرم از مدينه خارج شد و من نيز به اتفاق پدرم خارج شدم تا به مدين ، شهر حضرت شعيب رسيديم . و در آنجا صومعهء بزرگى ديديم كه در نزد درب آن ، مردمى بودند كه لباسهاى پشمى خشن بر تن داشتند . ما نيز مثل آنها لباس پوشيديم و با آنها رفتيم و وارد صومعه شديم . پيرمردى را ديديم كه از شدّت پيرى ، ابروانش روى چشمانش افتاده بود . نگاهى به ما كرد و به پدرم گفت : از ما هستى يا از امت مرحومه ؟
پدرم جواب داد : نه ، بلكه از امت مرحومه هستم .
پرسيد : از عالمان آنهايى يا از جاهلان آنها ؟
فرمود : از عالمان آنها .
پيرمرد گفت : مىتوانم پرسشهايى از تو بكنم ؟
فرمود : هر چه مىخواهى بپرس .
پرسيد : به من بگو آيا وقتى كه اهل بهشت از نعمتهاى بهشتى مىخورند ، از آنها چيزى كم مىشود ؟
جواب داد : خير .
پرسيد : مثل و مانند آنها در دنيا چيست ؟
هامش
( 1 ) بحار : 46 / 254 ، حديث 51 .