راهب آمد و اسلام آورد و گفت : پدرم از زبان جدّش كه از حواريون عيسى - عليه السّلام - بود به من خبر داده بود كه در زير اين شنها چشمهء آبى پنهان است و فقط پيامبر و وصى او مىتوانند آن را استخراج كنند .
آنگاه به على - عليه السّلام - گفت : مىتوانم همراه تو باشم ؟ حضرت فرمود :
ملازم من باش و او را دعا كرد . و در « ليلة الهرير » شهيد شد . حضرت با دست خود او را دفن كرد و فرمود : « مثل اينكه مكان او را در بهشت مىبينم و درجهاش را كه خدا گرامى داشته است » « 1 » .
فرجام سوء لعن على ( ع )
( 1 ) 47 - عثمان بن عفان سجزى مىگويد : براى تحصيل علم ، عازم بصره شدم و در آنجا پيش محمّد بن عباد ، صاحب عبّادان رفتم .
گفتم : مردى غريب هستم و از راه دورى آمدهام تا از دانش شما بهرهمند شوم .
گفت : از كجا آمدى ؟
گفتم : از سجستان .
گفت : از شهر خوارج ؟
گفتم : اگر خارجى بودم دنبال تحصيل علم نمىرفتم .
گفت : مىخواهى داستان جالبى را براى تو نقل كنم تا وقتى كه به شهر خود برگشتى به مردم بگويى ؟
گفتم : بلى .
گفت : من يك همسايهء متدينى داشتم ، شبى در خواب مىبيند كه مرده است ، كفن كردند و دفنش نمودند . مىگويد : از حوض پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - عبور كردم ديدم حضرت بر لب حوض نشسته و امام حسن و امام حسين به امت آن حضرت آب مىدهند . من نيز آب خواستم ولى به من ندادند .
هامش
( 1 ) بحار : 8 / 530 ، ط حجر .