و گفت : دشمنان از رود گذشتهاند .
( 1 ) حضرت فرمود : « نگذشتهاند و نخواهند گذشت . و از آنها كمتر از ده نفر سالم مىماند و از شما هم كمتر از ده نفر كشته خواهد شد . به خدا سوگند ! نه من دروغ مىگويم و نه به من دروغ گفته شده است » .
مردم تعجّب كردند . جندب گفت : اگر اين گفته درست باشد ، ديگر نياز به دليل ديگرى نيست . در اين حال بودند كه پيك برگشت و گفت : اى امير مؤمنان ! دشمنان از آب نگذشتهاند . حضرت نماز ظهر را با يارانش خواند و به آنها دستور داد كه به طرف دشمن حركت كنند .
جندب مىگويد : با خودم گفتم بايد زودتر از همه به رودخانه برسم . اسبم را ركاب زدم و به سرعت راندم تا آنجا رسيدم . ديدم در پايين رود اردو زدهاند . و من اولين شخصى بودم كه به طرف آنها تير انداختم . همهء آنها بجز نه نفر ، در جنگ كشته شدند و از ما نيز فقط نه نفر شهيد شدند . . .
پس على - عليه السّلام - فرمود : « برويد كسى را كه پستانش مانند پستان زن است پيدا كنيد . مردم رفتند و گشتند ، ولى او را نيافتند . حضرت فرمود : « جستجو كنيد به خدا سوگند ! نه من دروغ مىگويم و نه به من دروغ گفته شده است » .
پس مركبش را سوار شد و به طرف كشتهها رفت و دستور داد آنها را برگردانند .
كشتهها را زير و رو كردند . و آن شخص را يافتند . حضرت فرمود : سپاس خدا را كه تو را به آتش انداخت » .
خوارج اول دوازده هزار نفر بودند . و در حروراء « 1 » جمع شده بودند . و على - عليه السّلام - بدون هيچ سلاحى سوار بر مركبش شد و به طرف آنها رفت . اصحاب گفتند : يا امير المؤمنين ! اينها مسلح هستند شما بىسلاح به سوى آنها مىرويد ؟
حضرت فرمود : « امروز روز جنگ نيست . به خوارج گفت : امروز زمان جنگ شما نيست و شما پراكنده مىشويد تا اينكه چهار هزار نفر مىماند در مثل اين روز
هامش
( 1 ) حروراء ، دهى است در دو ميلى كوفه .