مىگويد : به او حجّت و دليل مىآوردم كه على - عليه السّلام - خطا نمىكند و هر كارى كه انجام دهد درست است ولى او قبول نمىكرد . روزى به سوى ما خارج شد و ما را از خوض در اين امور نهى كرد .
خليفه مىگويد : شبى در خواب ديدم كه از شهر خارج شدم و به طرف بعضى از باغهايم رفتم . مردى آمد و سرش مثل سر سگ بود . در مورد آن پرسيدم ؟ گفتند :
اين مرد ، على - عليه السّلام - را تخطئه مىكرد . از آن به بعد فهميدم بايد براى من و امثال من عبرتى باشد . از اين رو توبه كردم « 1 » .
اسلام آوردن راهب ، توسط على ( ع )
( 1 ) 46 - ابن سعيد عقيصا مىگويد : با على - عليه السّلام - به طرف صفين مىرفتيم وقتى از كربلا گذشتيم فرمود : « اينجا محل شهادت حسين - عليه السّلام - و ياران اوست » .
سپس رفتيم تا اينكه رسيديم به صومعهء راهبى . مردم از تشنگى شكايت كردند و به على - عليه السّلام - گفتند : چرا تو راهى را انتخاب كردى كه در آن آب نيست و از نزديكى فرات نرفتى ؟ على - عليه السّلام - نزديك صومعهء راهب رفت و گفت : « آيا در اين نزديكى آب هست ؟ » .
راهب گفت : نه . پس لجام اسبش را برگرداند و در شنزارى فرود آمد . و به همراهان دستور داد كه آنجا را حفر نمايند . آنان نيز كندند و به سنگ سفيدى رسيدند كه سيصد مرد اجتماع نمودند اما نتوانستند آن را حركت دهند .
حضرت فرمود : « كنار برويد ، اين كار من است . سپس دست راستش را زير سنگ برد و آن را بيرون آورد و به زمين گذاشت و از زير آن آب زلالى بيرون آمد و يارانش خوردند و سير شدند و مشكهاى خود را پر كردند و سپس سنگ را به جاى خود گذاشت و شنها را روى آن ريخت و مثل اول شد » .
هامش
( 1 ) بحار : 42 / 1 ، ح 2 .