گفتگوى على ( ع ) با ابن كوّاء
( 1 ) 41 - ابن كوّاء به على - عليه السّلام - گفت : وقتى كه خداوند ابو بكر را ذكر كرد و فرمود «
ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ
» تو كجا بودى ؟
حضرت فرمود : « واى بر تو اى ابن كوّاء ! در آن هنگام ، من در بستر پيامبر خوابيده بودم . و قريش آمدند و در دست هر كدام حربهاى بود وقتى پيامبر را در بستر نديدند به من رو آوردند و آنقدر مرا زدند كه بدنم مجروح شد . مرا به غل و زنجير بستند و در را به رويم قفل كردند و پيرزنى را نگهبان گذاشتند . يك دفعه صدايى شنيدم كه گفت : « يا على ! » دردهايى كه به آن مبتلا بودم ، آرام گرفت و خوب شد . صداى ديگرى نيز شنيدم كه غل و زنجير باز شد .
بار سوم نيز شنيدم كه گفت : يا على ! در باز شد ، بيرون آمدم و آن عجوزه نفهميد » « 1 » .
على ( ع ) و مرحب خيبرى
( 2 ) 42 - مكحول مىگويد : مرحب يهودى ، مردى شجاع و بلند قد بود و هيچ كسى نمىتوانست در برابر او ايستادگى كند . دايهاى داشت كه كتابهاى گذشتگان را بر او مىخواند . و مىگفت : هر كس مقابل تو قرار گرفت با او جنگ كن مگر كسى كه اسمش حيدر است . اگر در مقابل او مقاومت كنى ، به هلاكت مىرسى .
در جنگ خيبر ، وقتى كه مردم از مقابلهء با دشمن عاجز شدند ، به پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - شكايت بردند و از حضرتش تقاضا كردند تا على - عليه السّلام - را به مصاف دشمن بفرستد . چشم على - عليه السّلام - درد مىكرد . پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - در چشم ايشان از آب دهان مباركش انداخت ، خوب شد . سپس فرمود :
« يا على ! شرّ مرحب را از ما دفع كن » .
هامش
( 1 ) بحار : 19 / 76 ، حديث 27 .