اشاره كردم ، جمع شدند و به من نگاه كردند و از تعجّب مىگفتند : «
لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ
، سبحان اللَّه ! » مردى سوار شير شده است ! گفتم : من سفينه غلام رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - هستم . و اين شير ، حق رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - را در بارهء غلامش رعايت كرده و با من اين گونه رفتار نمود . وقتى اسم رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - را شنيدند ، دو نفر به قايقى سوار شدند و به طرف من آمدند و من نيز از شير پياده شدم . آنها لباس به طرف من انداختند و گفتند : بپوش ! پوشيدم . يكى از آنها گفت : به پشت من سوار شو تا تو را به قايق ببرم . آيا شير از امّت به حق رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - آگاهتر است ؟
رو كردم به شير و گفتم : خدا تو را از طرف رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - جزاى خير دهد . به خدا قسم ديدم اشك از چشمانش سرازير است . از جايش حركت نكرد تا اينكه به قايق سوار شدم . به من نگاه مىكرد تا اينكه از چشم او ناپديد شدم « 1 » .
سفر پيامبر ( ص ) به شام
( 1 ) 172 - ابو طالب - عليه السّلام - پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - را در نوجوانى به سفر شام برد و مىگفت : وقتى ما در آفتاب حركت مىكرديم ، ابرى بالاى سر ما بود و بر ما سايه مىافكند . و هر وقت مىايستاديم آن نيز توقف مىكرد . روزى در كنار صومعهء راهبى به نام « بحيرا » فرود آمديم . وقتى كه ديد ابرى بر كاروان ما سايه افكنده است ، گفت : در اين كاروان پيامبر مرسلى هست ! از صومعهاش پايين آمد و ما را به مهمانى دعوت كرد . و شانهء حضرت محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - را باز كرد و چون مهر نبوّت را در آن مشاهده نمود ، گريست و گفت : اى ابو طالب ! لازم نبود او را با خود از مكّه بيرون آورى ، پس ، از او مواظبت كن و از يهوديها دور نگهدار ؛ چون او مقام بزرگى خواهد داشت . اى كاش ! او را درك مىكردم و اولين كسى مىشدم كه دعوت او را لبيك مىگفتم « 2 » .
هامش
( 1 ) بحار : 17 / 409 ، حديث 39 .
( 2 ) بحار : 17 / 355 ، حديث 9 .