سفينه ، غلام رسول خدا ( ص )
( 1 ) 171 - سفينه غلام رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - نقل مىكند : براى مسافرت سوار كشتى شدم طوفان شد و كشتى شكست و كشتى و همهء سوارانش غرق شدند .
فقط من نجات يافتم و يك پارچهء كهنه مانده بود كه آن را به دوش خود انداختم . و تخته پارهاى مرا به جزيرهاى در ميان دريا انداخت . و خيال كردم نجات يافتهام ، ولى دوباره موج مرا گرفت .
چند بار همين گونه مرا به ساحل آورد و برگرداند ، تا اينكه به سختى خودم را به ساحل رساندم و موج به من نرسيد . به خاطر اينكه جان سالم بدر بردم ، خدا را شكر مىكردم و در ساحل قدم مىزدم كه شيرى مرا ديد و غريد و به طرف من آمد تا مرا به درد دستهايم را به سوى آسمان بلند كردم و گفتم : بار خدايا ! من بندهء تو و غلام پيامبر تو هستم مرا از غرق شدن نجات دادى ، درنده را به من مسلط مىكنى ؟
در اين اثنا به من الهام شد كه بگويم : اى شير ! من سفينه ، غلام رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - هستم و حق رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - را در بارهء غلامش رعايت كن .
در اين هنگام شير خاموش و رام شد و مانند گربه صورتش را به ساق پاهاى من ماليد و به سوى من نگاه كرد . و پشتش را پايين انداخت و اشاره كرد تا سوار شوم من نيز سوار شدم . به سرعت دويد تا اينكه به محلى سرسبز و پر از ميوه و آبهاى گوارا رساند و اشاره كرد كه پياده شوم .
وقتى پياده شدم در كنارى ايستاد . من نيز از ميوهها خوردم و از آب آشاميدم و سيراب شدم . پس از آن ، يك برگ را به دوشم انداختم و يكى را به خودم پيچيدم و يكى را نيز به صورت كيسه در آوردم و پر از ميوه نمودم و پارچه را كه با من بود خيس كردم تا اگر تشنه شدم ، فشار بدهم و از آب آن استفاده كنم . وقتى كارم تمام شد ، شير جلو آمد و اشاره كرد تا سوار شوم و از غير آن راهى كه آمده بوديم ، رفت تا اينكه مرا به ساحلى رساند كه كشتى در نزديكى آن در حركت بود . وقتى به آنها