وقتى برمىگشتند ميسره به پيامبر گفت : بهتر است ، تو پيش از ما به روى و به خديجه مژده بدهى كه سود زيادى بردهايم .
هنگامى كه پيامبر جلوتر آمد ، خديجه با عدهاى از زنان در ايوان خانهء خود نشسته بود ، سوارهاى را ديد كه از دور مىآمد و ابرى بالاى سر او در حركت است و دو فرشته از طرف راست و چپ او مىآيند و در دست هر يك ، شمشيرى برهنه است و در هوا با او مىآيند .
خديجه گفت : اين سواره ، مقام بزرگى دارد ، اى كاش به خانهء من بيايد ! وقتى رسيد ، ديدند محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - است كه به خانهء خديجه مىآيد .
خديجه پابرهنه دم در دويد . در حالى كه هر وقت از جايى به جايى مىرفت ، كنيزان ، پشت سر او مىآمدند . وقتى به محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - نزديك شد .
گفت : اى محمّد ! برو عمويت را در اينجا حاضر كن . و به عموى خودش نيز سفارش داد كه اگر براى محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - از من خواستگارى كردند ، قبول كن .
وقتى كه ابو طالب آمد ، خديجه گفت : به سوى عموى من برويد و از من خواستگارى كنيد . پيش از اين به او خبر دادهام . پس به حضور عموى خديجه رفتند .
و از دختر برادرش [ خديجه ] خواستگارى كردند . و ابو طالب خطبهء معروفش را خواند و عقد نكاح را جارى ساخت . و چون پس از عقد ، حضرت محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - برخاست تا با ابو طالب برود ، خديجه گفت : به خانهء خود برو ، خانهء من خانهء توست و من كنيز تو هستم ! « 1 » .
( 1 ) 175 - جابر مىگويد : با پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - در درّههاى مكّه گردش مىكرديم ، به هيچ سنگ و درختى نمىگذشتيم مگر اينكه مىگفت :
« السّلام عليك يا رسول اللَّه » « 2 » .
هامش
( 1 ) بحار : 16 / 3 ، حديث 8 .
( 2 ) بحار : 17 / 364 ، حديث 2 .