ميدان كوفه مىآيد تا به يارى خدا حدّ الهى را بر او جارى سازد ،
سپس از منبر فرود آمد ، و چون صبح شد با زن خارج گشت و مردم در حالى كه با دستار خويش رويهاى خود را پوشيده بودند ، و پاره هايى سنگ را در دست و در آستين و در دامن عبا برگرفته بسوى ميدان رهسپار شدند ، پس أمر فرمود براى او گودالى آماده كردند و آن زن را تا سينه در آن پنهان كردند ، آنگاه بر قاطر خود سوار گشت و پا در پنجهء ركاب نمود و دو انگشت سبّابه خود را در گوش نهاد و با صداى بلند آواز داد : اى گروه مردم براستى كه خداوند تبارك و تعالى دستورى و قرارى را بسوى پيامبرش صلَّى الله عليه و آله فرستاد ، و رسولش نيز با من اين قرار را گفته است كه هر كس حدّى از حدود الهى به گردن دارد در اجراى حدّ اقدام ننمايد ، پس هر كس حدّى بر عهدهء اوست همانند حدّى كه بر اين زن است ، او حقّ ندارد در اين كار شركت كند ، پس همگى مردم در آن روز بازگشتند بجز امير المؤمنين و حسن و حسين عليهم السّلام و اينان حدّ را بر او جارى كردند در حالى كه با آنان كسى از مردم نبود .
شرح : « گذشت كه سعد بن طريف راوى اين قصّه از قضات اهل سنّت است ، و هدف آنان آنست كه چون عمر بن الخطاب خليفهء ثانى را عقيده اين بوده كه رجم با بيّنه ( يعنى چهار شاهد ) و حبل ( يعنى حاملگى ) و اقرار متّهم چهار بار ثابت مىشود ، و به عكس علىّ بن ابى طالب عليه السّلام را عقيده آن بود كه رجم بجز با بيّنه
من لا يحضره الفقيه ( فارسي ) — صفحة 357
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٥٧