تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب و مراثى اهل بيت ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
نيست درويش آن كه پايش ره به درها مىبرد * نيست درويش آن كه چشمش با كف خلق آشناست
هست درويش آن كه در صحراى عشق خانه سوز * بر سرش ژوليده مويى خوشتر از بال هماست
وقت خفتن دست از فرش حصيرش كوته است * شب چو برخيزد به پا ، دست دعايش عرش‌ساست
گر بود مفلس ز ملك و مال ، از آتش باك نيست * خلعت « الفقر فخرى « 2 » » از برش زينت فزاست
مفلس ننگين كه باشد ؟ آن كه دامان دلش * خالى از نقد ولاى سرور اهل سخاست
آفتاب عالم آراى سپهر دين « تقى » * آن كه از نورش جهان علم و دانش را ضياست
چشمهء خورشيد ، تا چشم آب داد از خاك او * تا قيامت كشت هستى را از آن نشو و نماست
از حريمش رفتن و گِردش نگشتن مشكل است * گر شط بغداد را چين بر جبين باشد رواست
آن چه ابر جود و سيل همّت او كرد صرف * نام بحر و كان نمىدانم چه سان ديگر بجاست ؟
تا نگردد خواهش سائل مكرّر پيش او * از بزرگى كوهسار همّت او بىصداست
زندگى تا هست و عالم هست وِردم مدح اوست * حيف امّا زندگى كوتاه و عالم بىبقاست
هامش
( 2 ) - « الفقر فخرى » : حديث نبوى ( ص ) است كه فرموده است : الفقر فخرى و به افتخر « فقر مايهء فخر من است و بدان مىبالم و افتخار مىكنم . » ( رك : احاديث مثنوى ، ص 23 ) . مولوى در ديوان شمس تبريزى معروف به ديوان كبير در بيت 2527 گويد :كسى كه نوبت « الفقر فخر » زد جانش * چه التفات نمايد به تاج و تخت و لوا ؟بدين حديث صوفيّه بسيار استشهاد و استناد مىكنند ، امّا برخى آن را موضوع مىدانند .
مناقب و مراثى اهل بيت ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 243 | احمد احمدى بيرجندى