لالهء نوخيز رُسته بر دو لب جوى * همچو به شطرنج از دو سوى بيادق « 5 »
غنچه بخندد به گونهء لب عذرا * ابر بگريد به سان ديدهء وامق
سنگدلى بين كه چهر در هم معشوق * باز نگردد مگر ز گريهء عاشق
دفترى گل كشد ز جزوه كش اوراق * تا كه سوابق كند درست و لواحق
چون كه شد اوراق گل تمام مرتّب * عضو گلستان شود به حكم سوابق
هست گلستان اداره و گلش اعضا * مهر فروزان بود ، مديرى لايق
نيست خلل اندرين اداره كه خورشيد * هست به تشويق جمله اعضا شايق
عضو هنرمند ، جاه و مرتبه يابد * خاصه كه با وى بود رئيس موافق
نوز « 6 » نتابيده صبح ، خواه صبوحى * ز آن كه صبوحى است ليل غم را فالق « 7 »
از مى فكرت بساز جام خرد پر * جام خرد پر نگردد از مى رائق « 8 »
با مى فكرت صبوح كن كه بود فكر * خمرى كان را خمار نبود لاحق « 9 »
هامش
( 5 ) - بيادق : ( جمع بيدق ) : پيادهء شطرنج ، پيادهها .
( 6 ) - نوز : مخفّف هنوز .
( 7 ) - فالق : شكافنده ، شكافدهنده ، از بين برنده .
( 8 ) - رائق : صاف ، صافى ، خوشآيند .
( 9 ) - لاحق : آن كه يا آن چه از پى كسى يا چيزى آيد و بدان پيوندد - ملحق شونده ، رسنده ( ج : لواحق )