عمر من ! سركشى بنه از سر * كه ز پايت درآرد اين غدّار
زندگى را به خويش آسان كن * كه ره مرگ هست بس دشوار
بهر يك جسم خاكى اين همه رنج ؟ * بهر ويرانى اين همه پيكار
چه كند ؟ يك دل و دو صد تشويش * چه كند ؟ يك گل و هزاران خار
چون به منزل رسى كه در ره دين * توسن نفس بر تو گشته سوار ؟
گوى چوگان عشق كن سرِ نفس * تا برى گوى دولت از مضمار « 2 »
نه همين دل ، كه درد بايد درد ! * نه همين حرف ، كار بايد كار !
غم چو دارى ، دگر چه غم دارى * غم دين ، ليك نى غم دينار
دين ، ولى دين « جعفر صادق » * قرّة العين سيّد اخيار
آن كه از وى قوى است ، دين را پشت * هم ازو گرم ، شرع را بازار
ملك دل را به ياد اوست معاش * چرخ دين را به مهر اوست مدار
ز آسمان است رتبتش را ننگ * وز جهان است همّتش را عار
راه حق راست ، دانشش رهبر * روى دين راست ، رايش آينهدار « 3 »
خلق را از شباهت سخنش * شد به گوش آشنا دُر شهوار
حرف علمش چو در ميان آيد * مىكشد بحر ، خويش را به كنار
داده از حيرت رخش همه روز * نور خورشيد پشت بر ديوار
بر سر صبح صادق ، از نامش * طبق نور كرده مهر نثار
پيش گلزار خلق او از شرم * عرق فيض مىچكد ز بهار
هر كه را در دعا وسيله نه اوست * باشد از زاريش خدا بيزار
نشود گفت از هزار يكى * گويم از فضل او يكى ز هزار
نيست حدّ تو اى زبان اين حرف * نيست كار تو اى قلم اين كار
تو ، چه با اين شكستگى واعظ * كردهيى عزم اين ره دشوار ؟ !
در طريق عميق مدحت اوست * پاى فكر سخنوران افگار
هامش
( 2 ) - مضمار : ميدان .
( 3 ) - دانش امام ( ع ) راهبر راه حق است و راى و فكرش آينهدار و آراينده روى دين مىباشد .