هامش
( 5 ) - مخايل : ( جمع : مخيله ) : محلهاى خيال ، آثار و علامات .
( 6 ) - پاك علق و نفيس عرق و كريم : صاحب نسب و حسب پاك و گرانمايه و نسل و نتاج بزرگوار .
( 7 ) - فلذه : پارهء جگر مترادف با كلمهء بضعه كه بيشتر معمول است .
( 8 ) - چوب اراك : اراك : درختچهاى است كه از ريشهء ستبر آن در قديم مسواك مىساختند .
( 9 ) - حيز : به صورت ( هيز ) هم آمده است . مخنّث كسى كه نه زن است و نه مرد و گاهى به بدكاره گفته مىشود . نامرد .
( 10 ) - زرير : گياهى است زرد رنگ كه بدان جامه رنگ كنند .
( 11 ) - منهل : چشمه در چراگاه - آبشخور ( جمع آن : مناهل )
( 12 ) - درواخ : ( صورت ديگرى از كلمهء درواز دروازه است ) درواز يا دروازه همان درى است كه براى خروج و عبور مردم بر باروى شهر مىساختند .
( 13 ) - غمز : اشاره كردن به چشم ، سخنچينى .
( 14 ) - ظهر : پشت .
( 15 ) - نه بوم غمّاز : سخنچين نباشم .
( 16 ) - اگر مرا خداوند بزرگ در بهشت عدن خود اجازه ورود بدهد انتقام قاتل خود را از ايزد منّان درخواست خواهم كرد .