تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
من غلامِ موجِ آن درياى نور * كه چنين گوهر بر آرد در ظهور
عرضه كن بر من شهادت را كه من * مر ترا ديدم سرافراز زَمن
قُرب پنجه كس ز خويش و قومِ او * عاشقانه سوى دين كردند رُو
او به تيغ حِلْم چندين حَلْق را * وا خريد از تيغ چندين خَلْق را
تيغِ حلم از تيغِ آهن تيزتر * بل ز صد لشكر ظَفَر انگيزتر « 3 »

در مدح حضرت امير المؤمنين على ( ع )

تا صورت پيوند جهان بود على بود * تا نقش زمين بود و زمان بود على بود
شاهى كه ولى بود و وصى بود على بود * سلطان سخا و كرم و جود على بود
هم آدم و هم شيث و هم ادريس و هم ايّوب * هم يوسف و هم يونس و هم هود على بود
عيسى به وجود آمد و در حال سخن گفت * آن نطق و فصاحت كه در او بود على بود
مسجود ملائك كه شد آدم ز على شد * در قبلهء محمّد ( ص ) بُد و مقصود على بود
از لَحْمُكَ لَحْمى بشنو كه تا كه بيابى * كان يار كه او نفس نبى بود على بود
آن شاه سرافراز كه اندر شب معراج * با احمد ( ص ) مختار يكى بود على بود
محمود نبودند كسانى كه نديدند * كاندر ره دين احمد و محمود ( ص ) على بود
آن معنى قرآن كه خدا در همه آيات * كردش صفت عصمت و بستود على بود
اين كفر نباشد سخن كفر نه اينست * تا هست على باشد و تا بود على بود
آن قلعه گشايى كه در از قلعهء خيبر * بركند به يك حمله و بگشود على بود
آن گُردِ سرافرار كه اندر ره اسلام * تا كار نشد راست نياسود على بود
آن شير دلاور كه براى طمع نفس * بر خوان جهان پنجه نيالود على بود
سرّ دو جهان جمله ز پيدا و ز پنهان * شمس الحق تبريز چو بنمود على بود « 4 »
همچنين مولوى اشعار زير را در منقبت مولا به نام مراد و مرشد خود شمس تبريزى سروده تا ارادت خود را به آن دو بزرگ نشان دهد .
هامش
( 3 ) . مثنوى ، دفتر اوّل ، صص 175 - 187 . ( 4 ) . شعر فارسى ، صص 12 - 13 .