تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
بادِ خشم و بادِ شهوت بادِ آز * برد او را كه نبود اهل نماز
كوهم و هستىّ من بنيادِ اوست * ور شوم چون كاه بادم بادِ اوست
جز به باد او نجنبد مَيْلِ من * نيست جز عشق احد سر خَيْلِ من
خشم بر شاهان شه و ما را غلام * خشمِ را هم بسته‌ام زير لگام
تيغ حلمم گردن خشمم ز دست * خشمِ حق بر من چو رحمت آمدست
غرقِ نورم گر چه سقفم شد خراب * روضه گشتم گر چه هستم بو تُراب
چون در آمد در ميان غير خدا * تيغ را اندر ميان كردن سزا
تا أَحَب للّه آيد نامِ من * تا كه أبْغَضْ للّه آيد كامِ من
تا كه أَعْطا للّه آيد جودِ من * تا كه أَمْسَكْ للّه آيد بودِ من
بخلِ من للّه عطا للّه و بس * جمله للّه ام نِيَم من آنِ كس
و آنچ للّه مىكنم تقليد نيست * نيست تخييل و گمان جز ديد نيست
ز اجتهاد و از تحرّى رَسته‌ام * آستين بر دامن حق بسته‌ام
گر همى پرّم همى بينم مَطار * ور همى گردم همى بينم مَدار
ور كشم بارى بدانم تا كجا * ماهم و خورشيد پيشم پيشوا
بيش ازين با خلق گفتن روى نيست * بحر را گنجايى اندر جوى نيست

تيغ حلم

گفت امير المؤمنين با آن جوان * كه به هنگام نبرد اى پهلوان
چون خُدو انداختى در روىِ من * نفس جنبيد و تَبَه شد خوى من
نيم بَهْر حق شد و نيمى هوا * شِرْكت اندر كارِ حق نبود روا
تو نگاريدهء كف مَوْليستى * آنِ حقّى كردهء من نيستى
نقشِ حق را هم به امر حق شكن * بر زجاجهء دوست سنگ دوست زن
گبر اين بشْنيد و نورى شد پديد * در دل او تا كه زُنّارى بُريد
گفت من تخم جفا مىكاشتم * من ترا نوعى دگر پنداشتم
تو ترازوى احَد خو بوده‌اى * بل زبانهء هر ترازو بوده‌اى
تو تبار و اصل و خويشم بوده‌اى * تو فروغ شمعِ كيشم بوده‌اى
من غلام آن چراغ چشم جُو * كه چراغت روشنى پذْرفت ازو