تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
بازگو دانم كه اين اسرارِ هُوست * ز آنك بى شمشير كشتن كارِ اوست
صانع بى آلت و بى جارحه * واهب اين هديه‌هاى رابحه
صد هزاران مىچشاند هوش را * كه خبر نبود دو چشم و گوش را
بازگو اى بازِ عرش خوش شكار * تا چه ديدى اين زمان از كردگار
چشمِ تو ادراكِ غيب آموخته * چشم‌هاى حاضران بر دوخته
راز بگشا اى على مرتضى * اى پس سُوء القضا حُسْن القضا
يا تو واگو آنچه عقلت يافتست * يا بگويم آنچ بر من تافتست
از تو بر من تافت پنهان چون كنى * بى زبان چون ماه پرتو مىزنى
ليك اگر در گفت آيد قرصِ ماه * شبروان را زودتر آرد به راه
از غلط ايمن شوند و از ذهول * بانگ مه غالب شود بر بانگِ غول
ماه بى گفتن چو باشد رَهْنما * چون بگويد شد ضيا اندر ضيا
چون تو بابى آن مدينهء علم را * چون شعاعى آفتاب حلم را
باز باش اى باب بر جوياى آب * تا رسد از تو قُشور اندر لُباب
باز باش اى بابِ رحمت تا ابد * بارگاه ماله كفؤا أحد
باز گو اى بازِ پرّ افروخته * با شه و با ساعدش آموخته
بازگو اى بازِ عنقاگير شاه * اى سپاهِ اشْكن به خود نى با سپاه
امّت وحدى يكى و صد هزار * باز گو اى بنده بازت را شكار
در محلّ قهر اين رحمت ز چيست * اژدها را دست دادن راهِ كيست

جواب گفتن امير المؤمنين كه سبب افكندن شمشير از دست چه بود در آن حالت

گفت من تيغ از پى حق مىزنم * بندهء حقّم نه مأمور تنم
شيرِ حقّم نيستم شيرِ هوا * فعلِ من بر دينِ من باشد گوا
مَا رَمَيْتَ إذ رميتم در حِراب * من چو تيغم و آن زننده آفتاب
رختِ خود را من ز رَه برداشتم * غيرِ حق را من عدم انگاشتم
من چو تيغم پُر گهرهاى وصال * زنده گردانم نه كُشته در قتال
خون نپوشد گوهر تيغ مرا * باد از جا كَى برد ميغ مرا
كَه نِيَم كوهم ز حلم و صبر و داد * كوه را كى در ربايد تند باد
آنك از بادى رود از جا خسيست * ز آنك باد نا مُوافق خود بسيست