همان گونه همچون قضا و قدر * كماندار پيكار پروردگار
كه بركندى از سينهء دوست دق * برآوردى از جانِ دشمن دمار » « 2 »
هماى رحمت
على اى هماى رحمت تو چه آيتى خدا را * كه به ما سوا فكندى همه سايهء هما را
دل اگر خدا شناسى همه در رخ على بين * به على شناختم من به خدا قسم ، خدا را
به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند * چو على گرفته باشد سرچشمهء بقا را
مگر اى سحاب رحمت تو ببارى ار نه دوزخ * به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را
برو اى گداى مسكين در خانهء على زن * كه نگين پادشاهى دهد از كرم گدا را
به جز از على كه گويد به پسَر كه قاتل من * چو اسير تست اكنون به اسير كن مدارا
به جز از على كه آرد پسرى ابو العجايب * كه علم كند به عالم شهداى كربلا را
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاكبازان * چو على كه مىتواند كه به سَر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشَر توانمش گفت * متحيرم چه گويم شه ملك لا فتى را
به دو چشم خون فشانم هله اى نسيم رحمت * كه ز كوى او غبارى به من آر ، توتيا را
به اميد آن كه شايد برسد به خاك پايت * چه پيامها كه دارم همه سوز دل صبا را
چو تويى قضاى گردان ، به دعاى مستمندان * كه ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو ناى هر دم ز نواى شوق او دم * كه لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى * به پيام آشنايى بنوازد آشنا را
ز نواى مرغ يا حق بشنو كه در دل شب * غم دل به دوست گفتن چه خوش است « شهريارا » « 3 »
شب و على
على ، آن شير خدا ، شاه عرب * الفتى داشته ، با اين دل شب
شب ، ز اسرار على ، آگاه است * دل شب ، محرم سرّ اللّه است
هامش
( 2 ) . كليات ديوان شهريار ، ص 362 .
( 3 ) . كليات ديوان شهريار ، ص 98 .