تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
شب ، شنفته است مناجات على * جوشش چشمهء فيض ازلى
شاه را ديده ، به نوشينى خواب * روى بر سينهء ديوار خراب
فجر ، تا سينهء آفاق ، شكافت * چشم بيدار على ، خفته نيافت
روزه‌دارى ، كه به مُهر اسحار * بشكند نان جوين افطار
ناشناسى ، كه به تاريكى شب * مىبرد شام يتيمان عرب
پادشاهى ، كه به شب برقع‌پوش * مىكشد بار گدايان بر دوش
تا نشد پردگى آن سرّ جلى * نشد افشا ، كه على بود على
شاهبازى كه به بال و پر راز * مىكند در ابديّت ، پرواز
شهسوارى ، كه به برق شمشير * در دل شب ، بشكافد دل شير
عشقبازى كه هم آغوش خطر * خفت در خوابگه پيغمبر ( ص )
پيشوايى كه ز شوق ديدار * مىكند دشمن خود را ، بيدار
ماه محراب عبوديت حق * سر ، به محراب عبادت ، منشق
مىزند پس ، لب او كاسهء شير * مىكند چشم اشارت به اسير
چه اسيرى ، كه همان قاتل اوست * تو خدايى مگر ؟ اى دشمن دوست
در جهانى ، همه شور و همه شر * « ها علىٌ بشر كيف بشر »
شبروان ، مست ولاى تو ، على * جان عالم ، به فداى تو ، على « 4 »

يا على

اى جلوهء جلال و جمال خُدا ، على * وز هر چه جُز خُدا به جلالت جُدا ، على
در تو جمالى از ابديّت نموده‌اند * اى آبگينهء ابديّت نما ، على
با انبيا به سرّ و عَلَن نُصرتت قضاست * يا مظهر العجايب يا مُرتضا على
فيّاض در فضيلت تو گُفته « هَل اتى » * لولاك در فُتوّت تو « لا فتى » ، على
باز آن يهود ، بسته درِ قلعه‌هاى قُدس * بگشا به دست و پنجهء خيبرگُشا ، على
مرحب كشيده تيغ به لُبنان و ارضِ قُدس * گو برق ذوالفقار زند مرحبا ، على
آن قتل عام زد به فلسطين كه شُد بُلند * فرياد وا مُحمد و غوغاى وا على
هامش
( 4 ) . كليات ديوان شهريار ، صص 615 - 616 .