قصّهها از پهلوانان خواندهام ، امّا چه گويم
پهلوان هرگز نريزد اشك پيش مستمندان
ليكن آى آگهدلان ، تاريخ مىداند كه هر دم
ديدهاند اشك على را پيش روى دردمندان
عاجزى در دست ظالم ، ظالمى بدخواه عاجز
هر كه را غير از على ديدم ، بدين هنجار ديدم
شاه مردان را به كوى دردمندان اشكريزان
ليك با گردنكش خود كامه در پيكار ديدم
داستان پهلوانان را بسى خواندم ، و ليكن
زورمندان را نباشد راه و رسم مهربانى
جز على شير خدا ، كس را ندانم كز سر مهر
اشك ريزد بر يتيمان در شكوه پهلوانى
روزها شير خدا بود و دل مردم نوازش
شامها اندوه مردم بود و چشم اشكبارش
در جوانمردى فريد دهر بود آن بىهمانند
لا فتى الّا على لا سيف الّا ذوالفقارش
اى على ، اى تك سوار پهن دشت آفرينش
من چه گويم ؟ قطره وصف پهن دريا كى تواند ؟
تو ابر مردى ، يگانه گوهر بحر وجودى
بىقرينى در جهان ، وين نكته را تاريخ داند
آيهء اليوم اكملت لكم دين فاش گويد
تو اميد امّتى ، شاهنشه خمّ غديرى
اى على ، بر شانهء پاك محمّد پا نهادى
تا بداند عالَمى در آفرينش بىنظيرى