هر دم آهنگ على برخيزد از ناى وجودم
اى على ، بشنو نواى عشق را از بند بندم
رزم را يكتا سوارى ، فتح را تنها اميدى
هان ، تويى شير خدا سر حلقهء شمشيرزنها
عدل را نيكو پناهى ، رحم را تنها نشانى
هان ، تويى يار يتيمان ، ياور بيت الحزنها
شب نخفتى تا يتيم بىامان آرام خوابد
گرسنه ماندى كه خوان بىنوا بىنان نماند
خون دل خوردى كه خون مردمى بىجا نريزد
خون خود ريختى تا ظلم را بنيان نماند
قصّههاى زورمندان ديدم و بسيار ديدم
چون على در عرصهء عالم هماوردى نديدم
از بزرگان داستانها خواندم و بسيار خواندم
راستى در آفرينش چون على مردى نديدم
هر چه خواندم از على سرمايهء توحيد من شد
من به نور شاه مردان يافتم راه خدا را
مكتب پيغمبران را او معلّم بود و من هم
در جمال پاك او ديدم جمال انبيا را
هيچگه در آفرينش بىعلى سيرى نكردم
من به نور صبحگاهى ديدهام نور على را
از خدا هرگز ندانستم جدا او را كه ديدم
روز و شب در گردش چرخ زمان دست ولى را