تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤

نخل اميد

ز مدح شهرياران جهان گر روى تابيدم * شها ، تنها ترا من درخور مدح و ثنا ديدم
مرا مهر ولاى تو به سَر تا پا پرتوافكن شد * گذشت از آسمان‌ها پرتو انوار خورشيدم
نديدم كوكبى تابنده‌تر از ماه رخسارت * اگر گرد جهان يك عمر چون خورشيد گرديدم
تو اى ابر كَرَم تا بر سَر من سايه گستردى * ز آب رحمتت شد بارپرور نخل امّيدم
كى از باد حوادث بىتو يابم ايمنى هرگز * كه در بىطاقتى لرزنده‌تر از شاخهء بيدم
من از امواج هستى قطره‌اى بودم شدم دريا * چو از سرچشمهء احسان تو يك جرعه نوشيدم
اگر چه از خدا هرگز نمىباشى جدا ليكن * برون آورد حسنت از حجاب شكّ و ترديدم
نه عمر خضر مىخواهم نه آب زندگانى را * كه از آب حيات عشق تو پيوسته جاويدم
مده زاهد فريبم بيش از اين با وعده فردا * كه من خلد برين را بىولايش بر تو بخشيدم
مرا در كنج عزلت تا كه گنج عافيت دادى * به حكم بىنيازى از دو عالم چشم پوشيدم
كجا در من فروغ جام هستى جلوه‌اى بخشد * در آن خلوت كه با ياد تو مست از جام توحيدم
اگر آب حيات از خامهء من مىچكد هر دم * عجب نبود كه از سرچشمهء ذوق تو جوشيدم
به دست مِهر پرورد تو تا اين نامه امضا شد * تو گويى از ملايك خورد بر آن مُهر تأييدم

دستِ حق

اى فروغ مهر و مه از طلعت زيباى تو * صد قيامت كرده برپا قامت رعناى تو
خيره چشم عقل از راى جهان آراى تو * اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو
زينت تاج و نگين از گوهر والاى تو
تازه از بوى محبّت تا دماغ عالم است * مشك بيز از سنبل موى تو باغ عالم است
اى كه سرشار از شراب تو اياغ عالم است * گر چه خورشيد جهان چشم و چراغ عالم است
روشنايى بخش چشم اوست خاكِ پاى تو
تا كه شد از مشرق جان مهر رويت آشكار * وز هلال ذوالفقارت ذرّه شد خورشيدوار
لا فتى الّا على لا سيف الّا ذوالفقار * آنچه اسكندر طلب كرد و ندادش روزگار
جرعه‌اى بود از زلال جام جان افزاى تو