« از هر چه بگذرى سخن دوست خوشتر است » * بنگر كدام دوست نكوتر ز مرتضى است
لشكركشى است صابر و دانا و مهربان * اسپهبدى دلير و خدا ترس و پارساست
بر زرّ و سيم و جاه و خدم دل نبسته است * بر دست خويش و دستهء شمشيرش اتكاست
شاهى شنيدهاى نكند سير خويش را * از بيم آن كه گرسنه شايد يكى گداست
شب تا به بامداد به تسبيح كردگار * يا نان به دوش بهر يتيمان بينواست
هر چند پادشاهى كون و مكان از اوست * يك روز باغبان و دگر روز پادشاست
شاه آن كه شاد بر كله و تخت عاج نيست * شاد آن كه شه به نان جو و فرش بورياست
اى گنج عشق و حسن و هنر اى ابو الحسن * اى من غلام آن كه به عشق تو مبتلاست
اى ذات كون و نفس جهان زبدهء وجود * خرّم دلى كه با غم عشق تو آشناست
يك روز جلوهاى كن و پندارها بسوز * گويد عرب كه داغ دگر آخرين دواست
گفتى ز بندگان محمّد يكى منم * قربان خواجهاى كه چنين بندهاى وراست
خورشيدوار نور جهانتاب دانشت * ارباب عشق را به جمال تو رهنماست
قربان آن دلى كه در آن جاى حيدر است * خوانم اگر بهشت دلى را چنين بجاست
نام على بس است كه گيرى جهان به دو * گر ذوالفقار نيست بس اين نام دلرباست
مدح « عماد » در قبل قدر و جاه تو * چون از گداى گوشهنشين وصف كيمياست
طبع رسا ببايد ، امّا در اين مقام * طبع رسا هم ار چه بود باز نارساست
شوقت گرفته دامن ما اى امير عشق * ورنه تويى كجا و سخنهاى ما كجاست
ما را وظيفهاى است نه دعوى به جاه خويش * بر ما ببخش ورنه مديح تو « هل اتى » است
اى خاندان فضل ، ز حق بر شما درود * چندان كه صنع را هنر و عشق را بقاست « 2 »
هامش
( 2 ) . على در شعر و ستايش فارسى ، صص 52 - 53 .