شمشير حق در دست او ، جانهاى عاشق مست او * هستى طفيل هست او ، دنيا على ، عقبا على
مولا على مولا على
در جمله اقوام عرب ، هم در حسب ، هم در نسب * « مَن كنتُ مولى » اى عجب زيبد كه را الّا على
مولا على مولا على
قول حقيقت را ندا ، هم بر نداى حق صدا * عشقى است او را با خدا ، عشقى است ما را با على
مولا على مولا على
در عالم بالاست او ، سرمايهء دنياست او * دنيا و ما فيهاست او ، دنيا و ما فيها على
مولا على مولا على
آن جا كه حق تنها شود ، چون نور حق پيدا شود * حلّال مشكلها شود تنها على تنها على
مولا على مولا على « 2 »
هامش
( 2 ) . نسيم غدير ، صص 39 - 40 .