از روز ازل حُب على ( ع ) در دل ما شد * دل واله و شيداى على ( ع ) شير خدا شد
مبهوت جمالش شد و مشتاق لقا شد * از عشق على ( ع ) تن به سر دار فنا شد
مردانه و با حالت مستانه علىٌ
حب على ( ع ) اندر دل و جانم شده محبوس * زين گونه مرا طبع شده منشأ و مأنوس
ساقى تو بده باده مخور حسرت و افسوس * تا دور نماييم ز تن خرقهء سالوس
گيريم به كف ساغَر جانانه علىٌ
ساقى من آواره ملامتكش و بد نام * زاهد به خيالات جنان با طمع خام
حاجى ببرش بهر طواف حرمِ احرام * او در طلب خانه ندارد دگر آرام
من مات رخ صاحب آن خانه علىٌ
ديوانهء دلدارم و قلّاده بياريد * خيزيد حريفان قدح باده بياريد
ز آن بادهء سرشار خدا داده بياريد * در مجلس ديوانه بت ساده بياريد
بت باشد و اين بندهء ديوانه علىٌ
بىباده مرا منطق سرشار نباشد * طبعم به جز از باده گهربار نباشد
خوش آن كه به جز باده كسم يار نباشد * مىباشد و من باشم و اغيار نباشد
من باشم و مى باشد و دردانه علىٌ
شاها تو مرا جانى و جان دو جهانى * هرطور كنم مدح ترا برتر از آنى
حَقّا كه پس از حق تو خداوند جهانى * امروز شده نوبت درويشى فانى
گويد همه جا مدح جداگانه علىٌ « 2 »
هامش
( 2 ) . شعر فارسى ، صص 26 - 28 .