گر سپر غم رفت و شد سورى ز بستان غم مدار * سرخ مىكش ، تات گردد اندُه و غم اسپرى
ور نماند از لالهء احمر نشان در طرف باغ * باده خور تا گونهات چون لاله گردد احمرى
باد را جانپرورى گر مى نباشد گو مباش * مىكند اشعار من در مدح شه جانپرورى
مظهر داور ، امير المؤمنين شير خداى * آن كه از وى آشكارا شد صفات داورى
بندهء درگاه او ، هم آسمان و هم زمين * تابع فرمان او هم زهره و هم مشترى
رايت شرع مبين چونين نمىگشتى بلند * گر نبودى در قفايش ذوالفقار حيدرى
آسمان بندد ميان چاكرى بر درگهش * هر كه بر درگاه شه بندد ميان چاكرى
درخور اوصاف او ، كس مىنيارد گفت مدح * با رسن نتوان شدن بر گنبد نيلوفرى
تا بود آيين عاشق بر بتان دل باختن * تا بود آداب مهرويان عتاب و دلبرى
تا زمستان را بود دم سردى و افسردگى * تا بهاران را بود جان بخشى و جانپرورى
مر عدويش باد با ناكامى و انده قرين * مر محبّش باد با پيروزى و نيك اخترى « 2 »
هامش
( 2 ) . آزاده ، صص 9 - 11 .