گفت من شاهنشه عشقم به عقل كلّ برادر * مؤمنين را من اميرم من ولىّ لا يزالم
بى ستون بر پاى دارد ، دست من اين هفت طارم * پاى تا سر مظهر و مرآت ذات ذو الجلالم
من ز امر حق به دست خود گِل آدم سرشتم * من يد اللّهم كه در كون و مكان نبود همالم
خلق را من پيشوايم در شريعت بعد احمد * شرع را من آمر كل بر حرام و بر حلالم
مرد و زن را حاضرم بر سر به هنگام تولّد * جمله را حاضر به بالين هم به گاه ارتحالم
از پى تشخيص سال و ماه و روز و شب به گردون * از مه و خورشيد من آرندهء بدر و هلالم
شير حقّم روز هيجا كز دم تيغ دو پيكر * غزوها را فاتحم بر همزن كفر و ضلالم
انبيا را من شدم ياور ز آدم تا به خاتم * دفتر ايجاد را من فرد بىشبه و مثالم
حبّ من باشد صراط و عدل من ميزان به محشر * خير و شرّ را بر خلايق من جواب و من سؤالم
هست احمد شهر علم حق من او را باب عالى * هم به خالق خلق را من راه وصل از انفصالم
در ازل زد دست من شيرازهء اوراق هستى * هست دستم دست حق باشد به حق چون اتّصالم
من علىّ مرتضايم ابن عمّ مصطفايم * واجب ممكن نمايم من مُبرّا از زوالم
خواستم گلزار گويم در مديحش آنچه دانم * شد عنان گير من آن دم عقل و بر پا زد عقالم
در مدح اسد اللّه الغالب على ابن ابى طالب ( ع )
اگر ز دام هوس شد گشوده بال و پرم * به بام عرش از اين تنگنا قفس بپرم
هماى عالم قدسم كه در سراچهء خاك * شكسته در طلب آب و دانه بال و پرم
مه سپهر كمالم دچار روز سياه * فرشتهء ملكوتم اسير خواب و خورم
نهادهام ز ازل پاى تا به ملك وجود * مدام سنگ جفا بارد از فلك به سرم
خوش آن زمان كه از اين ورطه بر كنار روم * خنك دمى كه از اين روزگار درگذرم
مرا كه جاى از اوّل بهشت بود ز چيست * جداى ماندهام از اصل خويش و دربهدرم
گرفت تيغ زبانم جهان به نظم و ليك * به تير طعنهء بىدانشان دون سپرم
رسد ز تير فلك بانگ زه به خامهء من * ولى ز شست قضا خود نشانهء قدرم
فرود نامده در پيش كس سرم پى سيم * نگشته خم بر دونان پى دو نان كمرم
به سيم اشك بس آلودهام زر رخسار * نموده است قناعت غنى ز سيم و زرم
كه گفته است بشر ميل جز به شر نكند * كه من به شر نكنم ميل اگر چه خود بشرم
دمى كه از شكم مادر آمدم به كنار * چشاند شيرهء جان بر لبان چون شكرم