تا زيببخش مجلس روحانيان شوم * در مدح مرتضى است حديثى به خاطرم
روز غدير خم به نبى شد ز حق خطاب * كاى برگزيده عبد و رسول پيمبرم
امروز كن مقام على را عيان به خلق * يعنى بگير پرده ز راز مستّرم
بگرفت مصطفى كمر مرتضى و گفت * اى قوم اين على است وصىّ و برادرم
تنها نه قول لحمكّ لحمى به شأن اوست * هست اين على خليفهء با جان برابرم
از بعد من امير شما مؤمنين عليست * هست اين بشارت از حق و من هم مبشّرم
هر كس كه ذرّهاى به دلش مهر مرتضى است * در آفتاب حشر منش سايه گسترم
خواهد هر آن كه بهرهور از علم حق شود * من شهر علم حقّم و باشد على درم
گلزار با ولايت حيدر بود شگفت * در دل اگر غمى بود از هول محشرم
در مدح حضرت امير المؤمنين على ( ع )
چون كند پرواز اندر لا مكان مرغ خيالم * عالم امكان بود چون بيضهاى در زير بالم
نيست نقصانم ز سعد و نحس كوكب زان كه من خود * اختر برج سعادت مهر گردون كمالم
من محيط فضلم و نيل ادب عمّان دانش * هفت درياى فلك عطشان چو ماهى بر زلالم
تلخ كامىها كشيدم از معلّم تا به عالم * چاشنىبخش شكر آمد ز شيرينى مقالم
بس شب تاريك را كردم سحر تا در فصاحت * عالمى را كرد روشن شعر چون سحر حلالم
كردهام تا جاى در قاف قناعت همچو عنقا * قاف تا قاف جهان باشد همه خوان نوالم
پشت پا بر افسر كاووس زد گلتاج فقرم * طعنهها بر جام جم زد پرتو كاس سفالم
تا من از بازار كثرت خلوت وحدت كزيدم * ايمن از هر گير و دارم فارغ از هر قيل و قالم
نى هواى سيم و زر دارم نه شوق مال و منصب * زان كه بيزار از زر و سيمم برى از جاه و مالم
پيش از اين عالم بدم همراز و همدم قدسيان را * بوده آغازم بدانسان تا چه خواهد شد مآلم
دوش از بهر گناه خود زدم فالى ز مصحف * آيهء لا تقنطوا من رحمة الله بود فالم
با وجود اين كه خود درياى ژرف بيكرانم * خستهء هجران يارم تشنهء جام وصالم
با خرد گفتم بگو با من اگر دارى نشانش * گفت من هم چون تو زين غم غرق اندوه و ملالم
عشق را گفتم به زارى داروى دردم تو دارى * اى طبيب جان نمىپرسى چرا يك لحظه حالم
درد دل با عشق مىگفتم كه ماهى جلوهگر شد * گفت چونى گفتمش اينك ترا محو جمالم
پس بگفتم كيستى با اين رخ زيبا كه كردى * شهسوارا چون شه شطرنج مات از نطق لالم