از خاك و باد و آتش و آبم هراس نيست * كز رتبه خويش برتر از اين چار مادرم
اندر هوا فرشته و بر خاك آدمى * در آب همچو حوت و در آتش سمندرم
با شبچراغ عقل چه وحشت ز ظلمتم * در تيرگى جهل درخشنده گوهرم
روبه نيم كه سگ به شكارم كند طمع * نخجيرگاه فضل و هنر را غضنفرم
نه زاهد ريايى و نه واعظ محيل * وارسته از تكبّر محراب و منبرم
شطرنج دهر را نه وزيرم نه رخ نه شاه * نه چون پياده زير پى پيل اندرم
با اسب جهد گه به نشيبم گهى فراز * فرزين صفت بود كه من اين عرصه بسپرم
پشتم نگشته خم بر دونان پى دو نان * كز خوان قسمت آمده روزى مقررّم
از تند باد حادثه گر چار موجه شد * كشتى من چه غم كه بود صبر لنگرم
يأجوج حادثات هجوم آورند اگر * نبود زيان مرا كه چو سدّ سكندرم
بندند اگر به كينهء من عالمى ميان * بر دل مرا چه بيم كه حقّ است ياورم
بيم از كسم نبوده به دل تا كه بودهام * دانم همان شود كه شد از حق مقدّرم
فخر من اين بس است كه با همّت بلند * شد كنج فقر و گنج قناعت ميسّرم
با سيم اشگ و چهرهء چون زر به عشق دوست * از سيم بىنيازم و بيزار از زرم
عارف به حق شوى به من ار نيك بنگرى * كز پاى تا به سر همه آيات داورم
با اين همه بلندى جاه و مقام قرب * افتادهتر ز خاكم و از مور كمترم
يا رب بپوش عيب من از چشم مردمان * در روز حشر چون ز لحد سر برآورم
باشم اگر چه غرق گنه پاى تا به سر * دارم اميد عفو كه مدّاح حيدرم
امروز من ولاى على باشدم به دل * فردا سوى جحيم روم نيست باورم
مهر علىّ و آل به دل كرده تا طلوع * از نور دل چو بيضهء بيضا منوّرم
تا گوهر مديح على آورم به كف * غوّاصم و به بحر دل از جان شناورم
خورشيد كسب نور گر از من كند رواست * تا سايهء محمّدم و آل است بر سرم
قنبر بود يكى ز غلامان شير حق * اين رتبه بس مرا كه سگ كوى قنبرم
اى دست حق بگير مرا دست روز حشر * باشد كه از صراط به لطف تو بگذرم
در هر طريق لطف تو باشد مرا دليل * از راهزن چه بيم كه خضر است رهبرم
خوانى اگر ز خيل غلامان خود مرا * عار است پادشاهى خاقان و قيصرم
دارم جهان به زير نگين با ولاى تو * سلطان وقت خويشم و عون تو لشكرم
امروز من نه مست تو باشم كه از ازل * لبريز بود از مى عشق تو ساغرم